
چقدر این روزها دلم هوای آن کافه کوچک را کرده، همان که گوشه اش ویترینی است از کلکسیون سیگار و کبریت! و من عاشق بوی کبریت و سیگار تازه دود شده و سوختن چوب و اسپندم!!! همان کافه ای که آن آقایی که ریشش را احتمالا چند سالی است که اصلاح نکرده، طبق معمول همیشه، سر آن میز گوشه دیوار نشسته و دارد بی توجه به آدمهای اطرافش روی آن کاغذهای سفید و بی نقص، عکس خیالی آن زن را می کشد، و من هیچ وقت نفهمیدم که چرا هر بار که چشمهایش را کامل می کند، بعد از چند لحظه خیره شدن به عکس کاغذ را پاره می کند و دوباره شروع به کشیدن می کند، انگار که می فهمد که این چشمهای کاغذین، اصالت صاحب واقعیش را منعکس نمیکند … همان کافه ای که روی تابلویی بر روی دیوارش با بی شرمی هر چه تمام تر نوشته شده:«لطفا خانم ها در این مکان سیگار نکشند»، و من راز این که مردها می توانند و زنها نمی توانند را هرگز نفهمیدم، و چه هیجان انگیز است آن دخترکی که بی اعتنا به تابلو سیگار در دست می گیرد و با طمانینه خاصی دود آن را به هوا می فرستد! و من هر آن با خود می گویم که الان است که صاحب کافه بیاید و تابلو را گوشزد شود، ولی هرچه منتظر می مانم خبری از صاحب کافه نیست و دخترک همچنان در بین دود غلیظ سیگارش به دور دستها خیره شده. همان کافه ای را می گویم که با وجود تمام سبک هنری اش مثل هر قرن 21 امی از فناوری عقب نمانده، امواج وایرلسش را اگر در جانت حس نکنی، از آن لپ تاپ هایی که روی آن میزها باز هستند درک خواهی کرد! بوی عود مرا دیوانه می کند، کافه پر است از عود… و آن موسیقی فرانسوی که نمی فهممش ولی چه عجیب، در جانم نفوذ می کند، و آن قهوه تلخ در آن فنجان شیری رنگ و انعکاس نور در آن …
و من امروز این جا هستم؛ در این کافه خیالی خودم، با این سبک دلنواز و کلاسیکش، گاه که دلم از تمام دیوارها، از آدمها، از سیاهی ها می گیرد، به این جا سری می زنم… هنوز هم آن مرد ریش دار در تلاشی خستگی ناپذیر برای کشیدن آن چشمها دست به قلم می برد، هنوز هم دود سیگار آن دخترک از جلوی تابلوی ممنوعه با ریشخندی عبور می کند، هنوز هم لپ تاپ ها در مبارزه برای ربودن امواج به یکدیگر چشم غره می روند! و من اینجام، با آن قهوه تلخ، با آن موسیقی کلاسیک پاریسی و آن بوی عود… اگر وقت کردی یک سری به کافه بزن، هنوز میز کناری ام خالی است…
-فرشته








فرشته…خيلي عالي بود. خيلي اون كافه رو خوب توصيف كردي. اسمش يادم رفته. چي بود؟ سفيد و سياه؟
اون چوب كبريت ها…اون تابلوي خانمها سيگار نكشن. اون آقاهه پاي لپ تاپش..اون آقاهه كه طراحي ميكرد.
از چيپس وپنير من چرا نگفتي هيچي؟D:
چه توصیف خوبی… انقدر خوب توصیف کرده بودی که خودمو اون جا تصور می کردم و همه چی رو می دیدم.
_______________________________
خیلی خیلی ممنون:) اما رقیه جون تو خیلی ذهنت رو اذیت نکن، یه روز با هم می ریم همین کافه هنر که بچه ها می گن،خودت از نزدیک می بینِیش;)
kheili khoob bud fereshte junam!
bebakhshida fereshte vali chon didgahaye mahboobe khamushe inja migam:
avalan tavalode mahshid kuchulu mobarak!sanian khodeti!!!!
اتفاقا محبوبه این رو که می نوشتم خیلی به فکر تو و آمنه بودم! یاد اون چیپس و پنیره هم بخیر! و اون هات داگه و اون آزمایش شیمی که با اون ماده سوختنی کنارش راه انداخته بودیم :دی
“کافه هنر” بود محبوبه! ;)
سلام
این روزا پیدا کردن جایی واسه نظر دادن و نظر بقیه رو خوندن توی لای این شب بوها شده غنیمت ! درست مثل پیدا کردن اون کافه…
خیلی عالی بود. لذت بردم از نوشته تون. فوق العاده بود.خیلی خوشم اومد از سبک نوشتنتون و اون فضا سازی شاهکارتون.
خیلی خوب شروع شده توصیف کافه تون و خوب ادامه پیدا کرده و خیلی قشنگ تموم شده.
مرحبا به این قلم .
________________________________
خیلی ممنون!
آمنه: آره! كافه هنر! چقدر هم هنري بودها.
فرشته: آره! اون آزمايش شيمي رو يادش بخير:))
فاطمه:ممنون:) راستي! چي خودتي؟ دكتر صفري؟!
ایده های باحالی داری و خیلی خوب توصیف می کنی من که خیلی خوشم اومد
اما جای بوی تند قهوه هم خالیه که وقتی از جلوش رد می شی میکشدت تو البته با این توصیفت اون بو رو هو حس کردم
___________________________________
خیلی ممنون! همچین چیزی رو تا حالا حس نکردم؛بوی تند قهوه رو می گم، به نظر جالب میادا!
na kheiram mahbube khanum khodeti ro vase unja goftam ke gofT bachehaye SSC havaseshuno jam konan!!!
قلم خوبي براي توصيفش داشتيد.
راستي نياز به سر زدن ما نداره. اون جوري كه تو توصيفش كردي همه ما را بردي اونجا. به طوري كه من الان به خاطر بوي سيگار دارم سرفه مي كنم.:دي
————————————-
منيره! تو هميشه با نظراتت كلي منو ميخندوني:))