کارت پستال :)

7 مارس 2010

یکی که معلوم هست که خواننده اینجاست و کاشانی هم نیست، سه تا کارت تبریک الکترونیکی برای من فرستاده بی هیچ نشونی و ایمیلی با نام های: یه نفر، یه نفر دیگه، قول قولی;) و من رو با نام های قاصدک، خاله!(من عمه شدم. نه خاله;) و خانم قدیریان خطاب کرده و گفته از اونجایی که دلتون کارت پستال می خواست(رجوع شود به پست قبلی) و اینقدر سرتون شلوغه که نمیتونین برا خودتون بخرین من براتون میفرستم. اول که خیلی ی ی ی خوشحال شدم از اینکه یکی به فکرم بوده و برام کارت تبریک فرستاده و کلی ذوق کردم. بعد کنجکاو شدم بدونم که کی هست این شخص مهربون.  با اینکه دوست ندارم اینجور اتفاقات رو اینجا بنویسم اما تنها راهی که میتونم ازش  بخوام که خودشو معرفی کنه همینجاست.

شاید دل تنهایی تان تازه شود

میشه به جای نام های یه نفر و یه نفر دیگه و… خودتو معرفی کنی دوست گمنام مهربون؟ :) دستتم واسه هدیه خوبت درد نکنه. البته بگم ها! من طی این چند روز 4 تا کارت پستال خریدم که البته سه تاش که بعدا میگم خیلی پر از حس خوووووب بودن:)

…و وقتی که سیر می شوم از زندگی تازه شروع می کنم به خوردن دلتنگی هایم …
با چه اشتهایی …
شما نمی فرمایید ؟
گاهی
خیلی زیاد
به این نتیجه رسیده ام که باید از نو آغاز کنم …
بدوم
با تمام نیرو بدوم
قبل از آنکه دنیا از من جلو بزند …
آنوقت
یک کاسه کشک
با کمی سیرداغ
دلتنگی هایم را در آن تریت می کنم و می خورم

شعر از اینجا

:(

2 مارس 2010

هر چی فکر میکنم نمی فهمم چرا همچین برداشتی داشت؟:(

امان از قضاوت…امیدوارم خودم دیگه دچار قضاوت در مورد اون فردی که بدون بیان مشاهداتش من رو ارزیابی کرده نشم. بدجور به هم ریختم. اخه واقعا نمی فهمم اون مشاهدات چیا بودن؟:(((

دلم کارت پستال می خواهد…

1 مارس 2010

می ترسم فراموش کنم خودم را

میان شلوغی ها…

سیب‌ها اسیر جاذبه نیستند

1 مارس 2010

سیب‌ها اسیر جاذبه نیستند
رسیده‌اند به اینکه باید بیفتند
خورشید هم رسیده است
ستاره‌ها هم، ماه هم!
ما همه رسیده‌ایم
به همینجا که باید بیفتیم
اما درخت‌ها قدهای متفاوتی دارند
مثلا درخت سیب فرق می‌کند با درخت ماه
درخت ماه فرق می‌کند با درخت خورشید
و انسان، بیچاره انسان!
باید همهٔ جنگل‌های درونش را بتکاند
تا جاذبه را لحظه‌ای تجربه کند.
پاییز را دوست دارم
که اجازه می‌دهد به بهار فکر کنم!

شعر از علی محمد مودب

میدانم با انسان طرفم

27 فوریه 2010

توجه: این پست، سیاسی نیست.

چند روز پیشا  انجمن اسلامی دانشگاه یه تریبون آزاد با عنوان “جنبش سبز: از 22 خرداد تا 22 بهمن” تو دفتر خود  انجمن(آخه برای جاهای بزرگتر مثل آمفی تئاتر مرکزی بهشون مجوز نمیدن. برگزاری همین هم عجیب بود.) گذاشته بود و تو دفتر کیپ تا کیپ بچه ها نشسته  بودن و جا برا سوزن انداختنم نبود. و قرار بود که بر روی نقاط ضعف و قوت جنبش سبز بحث بشه. اولش بحث سر این بود که آیا تو جنبش باید مرزبندی بشه یا نه و با مجاهدین و رجوی ها چه طور باید برخورد بشه. و نظر کلی جمع این بود که ما نباید برای رسیدن به آزادی، خودمون آزادی رو از عده ای سلب کنیم. خودمون سانسور کنیم. که اگه اینطوری باشه همین ج. ا میمونه و دیگه نیازی به جنبش سبز نیست. گذشت و یه جا هم بحث بر سر برخورد با مثلا بسیجی ها شد که با اونا چه طور برخورد کنیم. عده ای میگفتن که ما وقتی سه نفری میریم بیرون یه نفری برمیگردیم واقعا نمیتونیم اونا رو بپذیریم.  یا یکی میگفت من وقتی هنوز جای زنجیر اون کسی که از دفتر بسیج دانشگاه تهران اومد روی شونه هامه نمیتونم اونا رو قبول کنم. اما  یه آقایی که کلا حرفای خوبی میزد میگفت که : “شما نمیتونی از بسیجی به واسطه بسیجی بودنش سلب وجود کنی و بگی مرگ بر بسیجی! بسیجی هم مثل بقیه است و نباید رفتار شما با اونها هم متفاوت از مجاهدین و رجوی ها که اونا هم ضربه هایی به ما وارد کردند باشه.” یاد بخشی از کتاب “ارتباط بدون خشونت(*): زبان زندگی” افتادم که خیلی برام جالب بود. نویسنده این کتاب  وقتی بچه بوده، در محله شون جنگ نژادی بین سیاه و سفید پوستها رخ میده. وقتی این شورش تموم میشه و به مدرسه میره وقتی معلمش حضور غیاب میکنه عده ای از همکلاسیاش با شنیدن نام او بدجور نگاهش میکنن و میپرسن:” تو جهودی؟” بعد از مدرسه هم اون رو به مشت و لگد میگیرن. نویسنده میگه که “از همان موقع به این دو سوال فکر می کنم که چه چیزهایی چنان قدرتی به ما می دهد که بتوانیم حتی تحت بدترین شرایط به ذات با محبت مان متصل بمانیم؟ من به افرادی مثل اتی هیلسم فکر میکنم، کسی که حتی تحت شرایط اردوگاههای کار اجباری آلمان نازی محبت و همدلی خود را با افسران گشتاپو از دست نداد. او در دفتر یادداشت روزانه اش نوشته است:

من به این سادگی ها نمی ترسم. نه به خاطر آنکه شجاع هستم بلکه به این دلیل که میدانم با انسان طرفم. پس باید با تمام قدرت تلاش کنم تا هر آنچه را که هر کس انجام می دهد، بفهمم. همان طور که امروز صبح رفتار خشن و فریاد افسر جوان گشتاپو مرا خشمگین نکرد. حتی برعکس محبت حقیقی را حس کردم و میخواستم بپرسم:” آیا دوران کودکی تلخی داشته ای؟ آیا همسرت ترکت کرده است؟ بله، او آسیب دیده  و طرد شده بود. من می بایست او را دوست داشته باشم تا بتوانم در اولین فرصت درمان او را شروع کنم. زیرا می دانم مردان جوان و در مانده ای چون او به سرعت خصوصیات انسانی را از دست میدهند و بسیار خطرناک می شوند.

دفتر یادداشت های روزانه اتی هیلسم.

.

.

.

*” ان.وی.سی-ارتباط بدون خشونت- ما را به بازسازی چگونگی بیان خود و گوش دادن به دیگران هدایت میکند تا به جای عکس العمل های غیر ارادی و رفتارهایی که عادت شده اند کلمه ها و جملاتمان را آگاهانه بر اساس مسئولیت و شناخت نسبت به آنچه درک میکنیم، احساس میکنیم و نیاز داریم برگزینیم. ما در حالی که همزمان به دیگران توجه محترمانه و محبت آمیز نشان می دهیم به بیان صادقانه و واضح خودمان هدایت می شویم. در هر ارتباطی ان.وی.سی ما را به شنیدن نیازهای اساسی تری که در اعماق وجود خود ما و دیگری است می برد.” لپ کلام کتاب بود که محشربود.

25 فوریه 2010

نه!

.

.

.

اين سه نفر!

24 فوریه 2010

اين سه نفر:)

به ترتيب از راست به چپ: رقيه، اون يكي محبوبه، اين يكي محبوبه(خودم)

توضيح: اينا عروسكامون هستن. به ترتيب: يگانه ،عسل، جسيكا! (آخه عروسك من شبيه يه دختر جسيكا نامي تو يه كارتون زمان نوجوانيم  بود. اسمشو اين  گذاشتم)

:)

حالا دنبال ماجرايي جديد برو

24 فوریه 2010

دلم يه عاااالمه بادكنك ميخواد. بادشون كنم و باهاشون برم بالاي يه آبشار بلند. يا با همون ابر كومولوس گوگوليا كه قبلنا گفتم.

يه  خونه بالاي يه آبشار بلند.  يه آبشار خيلي خيلي  بلند…

UP

مرتبط:  من هنوز انيمشين UP رو نديدم. اما مدتي پيش تو مجله همشهري مثبت درباره اش خوندم. گويا ماجراي يه پسربچه به نام كارل هست كه در كودكي با دختربچه اي به نام الي آشنا ميشه كه برخلاف او پر از انرژي و ايده هاي ماجراجويانه هست. الي دفتر آرزوها و برنامه هاي شخصيش رو به كارل نشون ميده و اون دو ميفهن  كه قهرمان هردوشون  يك فرد ماجراجوي مشهور هست. سكانسي هست كه كارل تمام آرزوهاش رو در كنار الي ميبينه و الي هم ماجراجويي هايي در سر داره .  كارل و الي با هم ازدواج ميكنن و با هم در خانه اي كه اولين بار با هم آشنا شدن زندگي ميكنن. كارل و الي براي اينكه بتونن طبق آرزوي كودكي الي، خونه شون رو بر فراز آبشار بهشت در منطقه اي گمشده در آمريكاي جنوبي بنا كنن پولشون رو پس انداز ميكنن. اما هربار سانحه اي پس اندازشون رو از بين ميبره. كارل و الي متوجه ميشن كه بچه دار هم نخواهند شد. اون دو در كنار هم پير ميشن. اما هميشه آرزوي مشتركشان و خانه بالاي آبشار بهشت را در ذهن دارن و اين هدف به زندگي ساده و يكنواخت اونها انگيزه و اميد ميده.

الي از دنيا ميره و اين ضربه سختي براي كارل ميشه. كارل   شكسته ميشه و تنها دلخوشيش مرور دفتر خاطرات الي و ديدن يادگاري هاي اون هست. او حاضر نميشه كه خونه اي رو  كه با الي در اونجا زندگي ميكرده،  ترك كنه. دادگاه حكم ميكنه كه او بايد اون خانه رو ترك و به خونه سالمندان بره. كارل با تموم پس اندازش  به فكر عملي كردن آرزوي خودش و الي ميفته. اون هم با بادكنك هاي رنگي گازي! عشق به الي، شور و انرژي لازم براي چنين سفر غير ممكني رو به كارل ميده.  خاطرات الي چشم كارل رو باز ميكنه.  نوشته هاي الي براي كارل كه ” ازدواج با تو و زندگي در كنار تو بزرگترين ماجراي زندگي من بود” و بعد:

“Thanks for the adventure. Now go have a new one. Love, Ellie.”

باعث ميشن كه كارل تصميمات مهمي بگيره: دل بستگي داشتن در عين دل نبستن كامل و كوركورانه به يادگاري ها، ساده ديدن زندگي و كنار آمدن با آن،و…

در انتهاي فيلم هم تصوير خانه اي كه در طي ماجراهايي از اون بادكنك هاي رنگي گازي رها ميشه، بر فراز آبشار بهشت نشون داده ميشه:)

خيلي خوشم اومد از ماجراي فيلم و شخصيت هاي الي و كارل. حيف كه اين درايور لپ تاپم نصب نميشه و نميتونم فيلم رو ببينم. نميدونم چرا. خطا ميده كه فايل xxxx رو پيدا نميكنه:( وگرنه فيلمشو تو لپتاپم هم دارم ها. آخرش لپ تاپ يكي از بچه ها رو ميگيرم و ميبينم. ازاون فيلم هايي هم هست كه دوست دارم تنهايي ببينمش.

غير مرتبط: اون سري كه براي ديدن مهشيد نصف روز رفته بودم خونه، باباش ميگفت كه من دارم از الان باهاش كار مي كنم كه اطلاعاتش زياد بشه. الانم بلده. فقط درگوش من ميگه. مهشيد! بابا! بگو پايتخت تاجيكستان كجاست؟ بعد گوشش رو ميبره كنار مهشيد و بعد چند لحظه ميگه: بابايي! تو بازم گفتي سه شنبه؟:))

با خواهرم هم  كه داشتم تلفني حرف ميزدم ميگفت كه حميد گفتته كه مهشيد  هم بايد هنرمند باشه. هم دانشمند هم… . به همين خاطر من از همين الان دارم باهاش كار ميكنم. مهشيد! بگو ببينم انتگرال ايكس دو چي ميشه؟ بعد گوشش رو ميبره كنار مهشيد و بعد ميگه: دوباره c اش يادت رفت؟:))

بوي بهار ميادها:)

23 فوریه 2010

هيچ حواستون به درختاي تازه سبز شده دانشگاه هست اصلا؟ نميخواين بگين كه  اينقدر درگير درس و كار شدين كه نديدينشون؟

ای عزیزای دلم یه روزی
ایوون از پرستوها پر میشه باز
ای عزیزای دلم یه روزی
سبزه رو باغچه ها چادر میشه باز
ای عزیزای دلم دوباره
غصه ها از دلامون رونده میشن
ای عزیزای دلم یه روزی
غزلای مهربون خونده میشن…

پی نوشت: ادم چه حالی میشه وقتی تو گودر میخونه(عینا نقل میکنم. هرچند از برخی واژه هاش خوشم نمیاد):

دادن نزن هورا درختا رو چه زود شكوفه زده. هيچ مي دوني باغدارا تو شمال وقتي چند روز پيش اولين شكوفه رو به درخت ديدن دوبامبي كوبيدن تو سرشون و داد زدن واي بدبخت شدم؟ دست از اين رومنس گاويت بردار تو رو خدا. حداقل تو شمال بردار. جلو باغداراي شمالي بردار.

22 فوریه 2010

19971_1315961773171_1054515959_30940488_3925885_n

این قالیچه حاصل کاردستی من در سال اول دبیرستان و در سال ۱۳۴۵ است. دار قالی به کمک مرحوم مادر بزرگ برپا شد و بافت همه آن را خودم انجام دادم. چه حوصله ای بود اون روزا. اندازه ی آن ۵۰ در ۵۰ سانت است. اگر دقت کنید در کنار آن سال و ابتدای نامم ثبت شده است.

اينو دكتر قدسي تو فيس بوك share كرده بود. خيلي برام جالب بود. ياد قالي بافتن هاي خودم تو كودكي افتادم.(فرش كاشان رو كه ديگه همه دنيا ميشناسن!) من يه زماني قالي باف ماهري بودم ها:) البته فقط در حد ريشه زدن! از ريشه جفتي هم به شدت بدم ميومد. به طوريكه ريشه هاي جفتي رو درمياوردم و تكي ميزدم:)) آخه زدن ريشه جفتي كار رو سريع پيش ميبره. اما كيفيت كار رو كم ميكنه.  از رنگ گولي(سرخ پررنگ) و دارچيني هم خيلي خوشم ميومد.  هيچ وقت رنگ هاي “مله اي”، “ساقي”، “كاهي” به گوشتون خوردن؟ هميشه وقتي نقش يه گلي تموم ميشد كلي ذوق ميكردم. يا موقعي كه چله هاي قالي بريده ميشدن و قالي ميفتاد پايين. اينقدر نقشه هاي قالي برام جالب بودن و اون زمان هم كه  استعداد هنريم داشت در زمينه هاي گوناگون هنري شكوفا ميشد مثلا، به مامانم ميگفتم من بزرگ بشم طراح نقشه قالي ميشم. راستي، هيشكي اصطلاحات قالي بافي رو بلده؟ مثلا “جاش” يا “روش” كسي ميدونه يعني چي؟

به فرش زير پاتون يا آويزون به ديوار اتاقتون نگاه كنين. دستبافه يا ماشيني؟ به طرح ها و نقش هاش دقت كنين هيچ ميدونين براي بافتن قالي هاي دستباف، چقدر انگشتاي آدم گاهي وقتها درد ميگيره و سرخ ميشه؟ پس اينقدر راحت و بي تفاوت از روي اون گلها رد نشيد. حداقل يه نگاهي به عمق وجود اون هنرمند قالي باف بندازين. شايد تو عمق اون گلها، يه سري  node و critical path و  دور هميلتوني و الگوريتم و دكتر قدسي و اينا هم ديدين:)

RSS