19 فوریه 2010
برداشت اول…
تا به حال به تفاوت Microsoft Word و Notepad توجه کردی؟ هر چند که در نگاه اول اصلا به نظر نمیاد ولی خب این تفاوت بینشون وجود داره. تا حالا به این دقت کردی که وقتی متنی رو توی وُرد، select می کنی رنگش سیاه باقی می مونه، مثل روز اول! اما وقتی متنی رو توی notepad انتخاب می کنی می شه سفید؛ تغییر رنگ میده، بلافاصله!…
امیدوارم توی دوستی هاتون، وقتی که به عنوان یک دوست انتخاب می شید، مثل Word عمل کنید و هیچ وقت تغییر رنگ ندید!…
برداشت دوم…
تا به حال به تفاوت Microsoft Word و Notepad توجه کردی؟ هر چند که در نگاه اول اصلا به نظر نمیاد ولی خب این تفاوت بینشون وجود داره. تا حالا به این دقت کردی که وقتی متنی رو توی وُرد، select می کنی رنگش سیاه باقی می مونه، همچنان کدر و سیاه! اصلا انگار نه انگار که انتخاب شده، اصلا به این که برات مهم بوده و انتخاب شده محل هم نمی ذاره! اما وقتی متنی رو توی notepad انتخاب می کنی می شه سفید؛ خالص می شه در برابرت!چون می دونه که چقدر انتخاب شدنش به دست تو ارزشمنده…!
امیدوارم توی دوستی هاتون، وقتی که به عنوان یک دوست انتخاب می شید، مثل Notepad عمل کنید و پاک پاک باشید!…
________________________________________________
تازگی ها می بینم که چقدر بعضی ها با تغییر یک سری مفاهیم، واژه ها و یا لحن ها ، موضوعاتی رو برات قشنگ می کنن…ولی نمی خوام به همین راحتی حرفهاشون رو قبول کنم این بار!
-فرشته
برچسب ها: notepad, سفید, سیاه, word
فرستاده شده با موضوع همین جوری! | 3 نظر »
6 فوریه 2010

چقدر این روزها دلم هوای آن کافه کوچک را کرده، همان که گوشه اش ویترینی است از کلکسیون سیگار و کبریت! و من عاشق بوی کبریت و سیگار تازه دود شده و سوختن چوب و اسپندم!!! همان کافه ای که آن آقایی که ریشش را احتمالا چند سالی است که اصلاح نکرده، طبق معمول همیشه، سر آن میز گوشه دیوار نشسته و دارد بی توجه به آدمهای اطرافش روی آن کاغذهای سفید و بی نقص، عکس خیالی آن زن را می کشد، و من هیچ وقت نفهمیدم که چرا هر بار که چشمهایش را کامل می کند، بعد از چند لحظه خیره شدن به عکس کاغذ را پاره می کند و دوباره شروع به کشیدن می کند، انگار که می فهمد که این چشمهای کاغذین، اصالت صاحب واقعیش را منعکس نمیکند … همان کافه ای که روی تابلویی بر روی دیوارش با بی شرمی هر چه تمام تر نوشته شده:«لطفا خانم ها در این مکان سیگار نکشند»، و من راز این که مردها می توانند و زنها نمی توانند را هرگز نفهمیدم، و چه هیجان انگیز است آن دخترکی که بی اعتنا به تابلو سیگار در دست می گیرد و با طمانینه خاصی دود آن را به هوا می فرستد! و من هر آن با خود می گویم که الان است که صاحب کافه بیاید و تابلو را گوشزد شود، ولی هرچه منتظر می مانم خبری از صاحب کافه نیست و دخترک همچنان در بین دود غلیظ سیگارش به دور دستها خیره شده. همان کافه ای را می گویم که با وجود تمام سبک هنری اش مثل هر قرن 21 امی از فناوری عقب نمانده، امواج وایرلسش را اگر در جانت حس نکنی، از آن لپ تاپ هایی که روی آن میزها باز هستند درک خواهی کرد! بوی عود مرا دیوانه می کند، کافه پر است از عود… و آن موسیقی فرانسوی که نمی فهممش ولی چه عجیب، در جانم نفوذ می کند، و آن قهوه تلخ در آن فنجان شیری رنگ و انعکاس نور در آن …
و من امروز این جا هستم؛ در این کافه خیالی خودم، با این سبک دلنواز و کلاسیکش، گاه که دلم از تمام دیوارها، از آدمها، از سیاهی ها می گیرد، به این جا سری می زنم… هنوز هم آن مرد ریش دار در تلاشی خستگی ناپذیر برای کشیدن آن چشمها دست به قلم می برد، هنوز هم دود سیگار آن دخترک از جلوی تابلوی ممنوعه با ریشخندی عبور می کند، هنوز هم لپ تاپ ها در مبارزه برای ربودن امواج به یکدیگر چشم غره می روند! و من اینجام، با آن قهوه تلخ، با آن موسیقی کلاسیک پاریسی و آن بوی عود… اگر وقت کردی یک سری به کافه بزن، هنوز میز کناری ام خالی است…
-فرشته
فرستاده شده با موضوع همین جوری! | 10 نظر »
22 دسامبر 2009
این بچه کوچک، بدجوری این روزها شیطنت می کند. اصلا انگار نمی فهمد که یک قلب که 20 سال تپیده چه حالی دارد این روزها و 20 کم نیست! نمی فهمد معنی غصه را. نمی داند وقتی مادرش می گوید یک چشمم اشک است و یک چشمم خون یعنی چه. تا این مادر بالغ و انگاری عاقل(؟) چشم هایش را باز می کند و می بیند هر چه که نباید را و آن موقع که می خواهد زار بزند این کودک شیطان بازیگوش می پرد وسط، یک آب نبات تعارف می کند که مثلا دل این بالغ پیر را خوش کند؛ انگاری که نمی فهمد یا شاید هم نمی خواهد بفهمد که نمی شود با یک شکلات یک آدم بزرگ را از تمام غصه هایش گرفت، اصلا غم جزئی از آدم بزرگ هاست؛ مگر می شود جزئی از آدم را از او جدا کرد؟ این کودک ولی خوب می داند چه موقع چه چیزی به دست تو دهد که ساکتت کند، که آرامت کند؛ آب نباتی به تو می دهد از نوع توهم؛ توهماتی که اغلب از جنس گذشته اند، از جنس خاطره! و این کودک در عین نفهمیدن خیلی چیزها، چقدر باهوش است، باهوش ترین کودکی است که تا به حال دیده ام! آخر این طفل دست می گذارد روی شیرین ترین آب نبات های دنیا، همان خاطره هایی را می گویم که یک زمانی باهاشان «زندگی» کرده ای، «نفس» کشیده ای، «شور» را حس کرده ای، اصلا باهاشان «زندگی را فهمیده ای»! و چه حس بدی است زمانی که مادر در اوج غم و اندوه، این آب نبات را در دهان مزه می کند و لبخند به لب می آورد. اما به محض این که نگاهش به آینه می افتد، خودش را می بیند که 20 سالش است_و 20 کم نیست!_ سریع آب نبات را دور می اندازد؛ مادر دیگر بزرگ شده، آب نبات ها فقط تو را گول می زنند، مادر این را می داند، مادر اما آب نبات خیلی دوست دارد؛ مشکل دقیقا همین جاست!
پ.ن: امروز امتحان تئوری تربیت بدنی داشتیم! جزوه ای که گرفته بودم اشتباها یک رو چاپ شده بود و نصف صفحات رو نداشت. به محبوبه (اون یکی محبوبه) زنگ زدم و گفتم که باید چند صفحه باشه؟ و اون گفت که 10 صفحه و من اون موقع فهمیدم که نصف صفحه ها رو ندارم! حالا فردا صبح هم امتحان دارم… دیگه گفتم تا فردا که یک کاریش بکنیم! یکهو ساعت 11 شب رقیه پیامک(!) زد و گفت که کدوم صفحه ها رو نداری؟ آدرس ایمیلم رو هم پرسید. بعد ساعت 12 دیدم که برام اون 5 صفحه رو تایپ کرده و فرستاده! … دیگه آخه من چی بگم؟! بعد انتظار دارند این مادر از این خاطره ها بگذرد؟ یادشان بیفتد و در اوج ناراحتی لبخند نزند؟ نه نمی شود، توقع بی جایی است انگاری! هر چند که اول که شروع کردم به نوشتن، خیلی این مورد خاص در ذهنم نبود اما بعدش دیدم که این هم واقعا آب نبات شیرینی بود!
- فرشته
برچسب ها: آب نبات, تربیت بدنی, خاطره, رقیه, غم, مادر, کودک
فرستاده شده با موضوع همین جوری! | 4 نظر »