22 فوریه 2010

این قالیچه حاصل کاردستی من در سال اول دبیرستان و در سال ۱۳۴۵ است. دار قالی به کمک مرحوم مادر بزرگ برپا شد و بافت همه آن را خودم انجام دادم. چه حوصله ای بود اون روزا. اندازه ی آن ۵۰ در ۵۰ سانت است. اگر دقت کنید در کنار آن سال و ابتدای نامم ثبت شده است.
اينو دكتر قدسي تو فيس بوك share كرده بود. خيلي برام جالب بود. ياد قالي بافتن هاي خودم تو كودكي افتادم.(فرش كاشان رو كه ديگه همه دنيا ميشناسن!) من يه زماني قالي باف ماهري بودم ها:) البته فقط در حد ريشه زدن! از ريشه جفتي هم به شدت بدم ميومد. به طوريكه ريشه هاي جفتي رو درمياوردم و تكي ميزدم:)) آخه زدن ريشه جفتي كار رو سريع پيش ميبره. اما كيفيت كار رو كم ميكنه. از رنگ گولي(سرخ پررنگ) و دارچيني هم خيلي خوشم ميومد. هيچ وقت رنگ هاي “مله اي”، “ساقي”، “كاهي” به گوشتون خوردن؟ هميشه وقتي نقش يه گلي تموم ميشد كلي ذوق ميكردم. يا موقعي كه چله هاي قالي بريده ميشدن و قالي ميفتاد پايين. اينقدر نقشه هاي قالي برام جالب بودن و اون زمان هم كه استعداد هنريم داشت در زمينه هاي گوناگون هنري شكوفا ميشد مثلا، به مامانم ميگفتم من بزرگ بشم طراح نقشه قالي ميشم. راستي، هيشكي اصطلاحات قالي بافي رو بلده؟ مثلا “جاش” يا “روش” كسي ميدونه يعني چي؟
به فرش زير پاتون يا آويزون به ديوار اتاقتون نگاه كنين. دستبافه يا ماشيني؟ به طرح ها و نقش هاش دقت كنين هيچ ميدونين براي بافتن قالي هاي دستباف، چقدر انگشتاي آدم گاهي وقتها درد ميگيره و سرخ ميشه؟ پس اينقدر راحت و بي تفاوت از روي اون گلها رد نشيد. حداقل يه نگاهي به عمق وجود اون هنرمند قالي باف بندازين. شايد تو عمق اون گلها، يه سري node و critical path و دور هميلتوني و الگوريتم و دكتر قدسي و اينا هم ديدين:)
برچسب ها: دكتر قدسي, فرش دستباف, قالي, قالي بافي, قالي كاشان, هنر
فرستاده شده با موضوع عمومی | دیدگاهها خاموش
21 فوریه 2010
هيچي!
نه! حرف خاصي نداشتم!
فقط محض خاطر نكنه فكر كنيد ريگي به كفش دارم، سكوت رو حتي يه لحظه جايز نميدونم و آپ ميكنم!
پي نوشت: من هنوزم به S-Theory خودم در شرايط خاص و لازم خودش معتقدم.
فرستاده شده با موضوع عمومی | دیدگاهها خاموش
20 فوریه 2010
يه روز با پروژه DA،
گرومب، گرومب،…
پنج تايي با كلي هيجان از نمازخونه خوابگاه ميزنيم بيرون.
دوان دوان ميريم به سمت حياط پشتي…
تاب بازي،
با يه فرشته،
زير بارون شديد،
خيس خيس،
و خنده هاي ما دو تا كه فضاي حياط رو پر ميكنه
و ريه اي كه از ابديت پر و خالي ميشه
.
.
.
و درختي كه تو باد شديد ديروز افتاد و مرد…
و امروز،
هوايي كه او دواش كم بود و…
پي نوشت 0: سانسور!
پي نوشت1: همين جوري ياد داستان “دو كاج: در كنار خطوط سیم پیام / خارج از ده ، دو كاج ، روئیدند…” و سرنوشت كاج سنگدل افتادم.
پي نوشت2: امروز براي اعتراض DA رفته بوديم آزمايشگاه دكتر قدسي. در حاليكه سرمون تو برگه هاي ميان ترم بود، آقاي انجه داني اومدن تو اتاق و به استاد مهيني گفتن كه: ديدي عجب باروني مياد. استادم كه كلي ذوق كرده بود با مهربوني گفت: دستش درد نكنه! ما كه استقبال ميكنيم. و بعد از مدتي هم پنجره رو باز كرد و دستاشو بيرون گرفت و…:) منم كه بعد از تموم شدن اعتراضاتم! از دانشكده زدم بيرون، دلم ميخواست فقط تو دانشگاه راه برم زير بارون و خيس خيس بشم مثل ديروز. هر وقت بارون مزنه ناخودآگاه ياداين بخشي كه آخر كتاب هنر عشق ورزيدن خونده بودم ميفتم: بودا در پاسخ به سوال دوستي كه از او پرسيده بود آيا در جهان چيزي هست كه به آن علاقه داشته باشي؟ گفت: آري، باران؛ چون فكر ميكنم تنها چيزي كه اين دنياي خاكي را به آسمان و عوالم بالاتر از آن وصل ميكند همين رشته هاي و ريشه هاي خيس و ابريشمين باران است و بس. من باران را بسيار دوست مي دارم.
پي نوشت3: يعني اين استاد مهيني وقتايي كه مهربونه، عجيب مهربونه ها:)
فرستاده شده با موضوع عمومی | دیدگاهها خاموش
19 فوریه 2010
برداشت اول…
تا به حال به تفاوت Microsoft Word و Notepad توجه کردی؟ هر چند که در نگاه اول اصلا به نظر نمیاد ولی خب این تفاوت بینشون وجود داره. تا حالا به این دقت کردی که وقتی متنی رو توی وُرد، select می کنی رنگش سیاه باقی می مونه، مثل روز اول! اما وقتی متنی رو توی notepad انتخاب می کنی می شه سفید؛ تغییر رنگ میده، بلافاصله!…
امیدوارم توی دوستی هاتون، وقتی که به عنوان یک دوست انتخاب می شید، مثل Word عمل کنید و هیچ وقت تغییر رنگ ندید!…
برداشت دوم…
تا به حال به تفاوت Microsoft Word و Notepad توجه کردی؟ هر چند که در نگاه اول اصلا به نظر نمیاد ولی خب این تفاوت بینشون وجود داره. تا حالا به این دقت کردی که وقتی متنی رو توی وُرد، select می کنی رنگش سیاه باقی می مونه، همچنان کدر و سیاه! اصلا انگار نه انگار که انتخاب شده، اصلا به این که برات مهم بوده و انتخاب شده محل هم نمی ذاره! اما وقتی متنی رو توی notepad انتخاب می کنی می شه سفید؛ خالص می شه در برابرت!چون می دونه که چقدر انتخاب شدنش به دست تو ارزشمنده…!
امیدوارم توی دوستی هاتون، وقتی که به عنوان یک دوست انتخاب می شید، مثل Notepad عمل کنید و پاک پاک باشید!…
________________________________________________
تازگی ها می بینم که چقدر بعضی ها با تغییر یک سری مفاهیم، واژه ها و یا لحن ها ، موضوعاتی رو برات قشنگ می کنن…ولی نمی خوام به همین راحتی حرفهاشون رو قبول کنم این بار!
-فرشته
برچسب ها: notepad, سفید, سیاه, word
فرستاده شده با موضوع همین جوری! | 3 نظر »
18 فوریه 2010
Network busy…
اين روزها عجيب يعني سر خدا شلوغه ها! اينقدر واسه كسي دعا كردم و اينقدر التماس دعا گفتم كه … .
گاهي وقتها حس ميكنم خيلي ايمانم ضعيفه. به قول اون يكي محبوبه: ” ما اصرار ميكنيم كه خدا يالا باش بده.” هنوز به اين درجه از ايمان نرسيديم كه اگه تلاشمونو كرديم و نداد، يعني: بابا! مصلحتت نبوده! خير تو در اين نبوده! چرا اينقدر اصرار ميكني؟ هان محبوبه خانوم؟!
ديشب كه واسه يه قضيه اي- در واقع ديشب فهميدم كه عزيز ترين فرد زندگيم:* واسه يه موضوعي به هم ريخته – دوباره داشتم پيش خدا گله و شكايت ميكردم و نگران بودم و كلا آرامشمو از دست داده بودم، طبق معمول وقتايي كه همچين حالتي بهم دست ميده، وضو گرفتم و سجاده مو پهن كردم و قرآن رو باز كردم، سوره نحل بود، شروع كردم به خوندن: “أَتَىٰ أَمْرُ اللَّهِ فَلَا تَسْتَعْجِلُوهُ ۚ سُبْحَانَهُ وَتَعَالَىٰ عَمَّا يُشْرِكُونَ” در حاليكه اشك هم از چشام سرازير بود. عين اين آدمها كه تا كارشون گير ميكنه ياد خدا ميفتن! حين قرآن خوندن هم كه در كمال وقاحت هي منتظر اين بودم كه خدا باهام حرفي بزنه كه بهم بگه كه “نگران نباش! اوني كه ميخواي بهت ميدم!” يعني خدا هم گاهي وقتها بدجور دست ميذاره رو نقطه ضعف آدم ها. همش خدا خدا ميكردم حين قرآن خوندن كه نكنه خدا به روم بياره. كه آخرش هم آورد:
“وَ مَا بِكُمْ مِنْ نِعْمَةٍ ثُمَّ إِذَا مَسَّكُمُ الضُّرُّ فَإِلَيْهِ تَجْئَرُونَ ثُمَّ إِذَا كَشَفَ الضُّرَّ عَنْكُمْ إِذَا فَرِيقٌ مِنْكُمْ بِرَبِّهِمْ يُشْرِكُونَ”
بعد از خوندن اين آيه، در حاليكه تمام صورتم خيس شده بود، تو دلم گفتم: خدايا، من كه خودم اينو ميدونم! تو ديگه چرا اين رو به رخ من ميكشي؟
اولش هي دعا ميكردم كه اوني بشه كه من ميخوام. اما…در حين حرف زدن، واقعا به حال خودم تاسف خوردم. بعد از اينكه كلي حرف زدم با اون بالايي و خالي شدم، در انتها فقط دعا كردم و از خدا خواستم كه بينشي به من بده كه اون چيزي كه خير و مصلحت ما رو توش قرار داده بفهمم و بفهميم.
پي نوشت: اميدوارم بتونم خودم رو ببخشم بابت يه قضيه اي تقريبا مربوط به اين مطلب:(
فرستاده شده با موضوع عمومی | دیدگاهها خاموش
16 فوریه 2010
يعني امروز سر كلاس VLSI واقعا به اين پي بردم كه اين كه ميگن مهشيد از لحاظ خواب آلودگي به من رفته يعني چي ها! هر دو دقيقه يه بار خميازه ميكشيدم. آخه من حتما بايد دقيقا 8 ساعت رو تو طول شب بخوابم تا شارژ باشم. و ديشب هم فقط 6 ساعت خوابيدم. خودم خجالت كشيدم سر كلاس:(

راستي..ياد اين پست وبلاگ قبليم افتادم. واسه خودم نظريه پردازي بودم ها:)) هنوزم واسه من سواله كه چرا اينطوري ميشه؟ يعني يه جايي بين خودآگاه و ناخودآگاه بايد غوطه ور باشيم اون موقه. فكر كنم يه چيزي شبيه موقع هايي كه آدمها هيپنوتيزم ميشن. يعني مغزمون به حالت خلسه اي ميره كه نه خواب هست و نه بيدار. شماها هم از اين تجربه ها داشتين؟
كلا اين بحث خواب خيلي بحث جالبيه. ياد اين بخير:)) اهداف بلند مدت دوستان!
برچسب ها: خواب
فرستاده شده با موضوع عمومی | دیدگاهها خاموش
15 فوریه 2010
Benjamin Button: [Voice over; letter to his daughter] For what it’s worth: it’s never too late or, in my case, too early to be whoever you want to be. There’s no time limit, stop whenever you want. You can change or stay the same, there are no rules to this thing. We can make the best or the worst of it. I hope you make the best of it. And I hope you see things that startle you. I hope you feel things you never felt before. I hope you meet people with a different point of view. I hope you live a life you’re proud of. If you find that you’re not, I hope you have the strength to start all over again.
a dialogue from “The Curious Case of Benjamin Button“.
There’s no time limit
You can change or stay the same
I hope you make the best of it
.
.
.
I hope you meet people with a different point of view
برچسب ها: آدم ها, آرزو, تغيير, زاويه ديد متفاوت, زمان, زندگي, شروع, مهشيد
فرستاده شده با موضوع عمومی | دیدگاهها خاموش
12 فوریه 2010



اين دختر، بيست ساعت از شبانه روز خوابه. 4 ساعت بقيه هم داره خميازه ميكشه:دي خواهرم ميگه از اين نظر به تو رفته!


پي نوشت: واسش دعا كنيد كه خوشبخت و شاد و يگانه باشه :)
برچسب ها: برادرزاده, عمه, مهشيد
فرستاده شده با موضوع عمومی | 9 نظر »
7 فوریه 2010
(سانسور!)
اين بخش از مائده هاي زميني رو كه ميخوندم كلي رفتم تو حس. فكر ميكردم اين رو زماني من بايد نوشته باشم!
اما شما نميدانيد و نميتوانيد بدانيد كه چه سودايي جواني ام را به آتش كشيد. از گريز ساعات به خم مي آمدم. ضرورت انتخاب، هميشه برايم تحمل ناپذير بود. انتخاب در نظرم بيش از آنكه برگزيدن باشد، طرد چيزهايي بود كه برنمي گزيدم. كوتاهي ساعات را، و اين نكته را كه زمان يك بعد بيش ندارد، به نحوي هراس آور احساس مي كردم. مسيري بود كه آرزو ميكردم هرچه فراخ تر باشد. زيرا هوس هايم با شتافتن در آن، ناگريز يكديگر را دنبال مي كردند. هرگز كاري جز “اين كار” يا “آن كار” نميكردم…
اي متاع ها! توشه ها! يافته ها! چرا خود را بي كشمكش نثارنمي كنيد؟ و من ميدانم كه دارايي هاي اين جهان پايان يافتني است.(گر چه به نحوي بي پايان، جانشين پذير است) و ميدانم جامي كه تهي كرده ام براي تو، اي برادرمن، تهي مي ماند.(گرچه چشمه نزديك است.) اما شما! شما اي انديشه هاي مجرد! اي صورت هاي به تملك درنيامده زندگي، اي دانش ها و اي معرفت هاي كردگار، جام هاي حقيقت، جام هاي تهي ناشونده، براي جاري شدن بر لب هاي ما، چانه زدن چرا؟ و حال آنكه همه عطشمان براي خشكاندن شما بس نخواهد بود و پيوسته براي هر لبي كه از نو به شما روي آورد، از آبي گوارا لب ريز خواهيد بود. اكنون پي برده ام كه همه قطرات اين چشمه بزرگ الهي برابر و همسنگند و اندكي از آن مستي ما را كفايت ميكند و همه شكل هاي خدا دوست داشتني است و همه چيز، شكل اوست. اما در آن زمان، ديوانگي ام چه ها كه آرزو نمي كرد! زندگي را در همه شكل هايش خواستار بودم. آنچه را ميديدم، كس ديگري “انجام ميدهد”، دلم ميخواست خود انجامش دهم. نه اين كه انجامش داده باشم، انجامش دهم. مقصودم را دريابيد. زيرا كه ترس من از خستگي و رنج، بسيار اندك بود و مي پنداشتم كه آن ها را از زندگي آموخته ام. مدت سه هفته به “پارمنيد” حسد مي ورزيدم. چون زبان تركي مي آموخت. و دو ماه بعد، به “تئودوز” كه با ستاره شناسي آشنايي مي يافت. بدين ترتيب، چهره اي از خود پرداختم، سخت مبهم و بي ثبات. چون به هيچ روي نميخواستم محدودش كنم.
السيد گفت:”منالك داستان زندگي ات را برايمان بگو” و منالك سخن از سر گرفت.
…در هيجده سالگي، هنگامي كه نخستين درس هايم را به پايان بردم، با روحي خسته از كار، قلبي تهي، ملول از بودن، جسمي به تنگ آمده از قيد و بندها، بي هدف، در حاليكه شور و هيجان سرگشته ام را مي فرسودم، درجاده ها به راه افتادم. با آنچه مي دانيد آشنا شدم: بهار، رايحه زمين، شكوفايي گياهان در دشت ها، مه صبحگاهي بر فراز رودها، و بخار شبان گاهي بر روي علف زارها، از شهرهايي مي گذشتم، و نخواستم كه در جايي توقف كنم. انديشيدم: خوشا به حال كسي كه در جهان، به چيزي دل بسته نيست و در ميان جنبش ها و تغييرهاي مداوم، شور وشوقي ابدي با خود به همراه دارد. از خانه و كاشانه، از خانواده، از هرجايي كه بشر مي پندارد در آن آرامشي خواهد يافت، بيزار بودم. و نيز از دل تنگي هاي پايدار، وفاداري در عشق، و پاي بندي به انديشه-هر آنچه عدالت را به خطر مي اندازد. ميگفتم كه بايد هميشه سراپا آماده پذيرش تازگي ها باشيم…
در انتظار مداوم و شيرين آينده، هر آينده اي كه باشد، به سر مي بردم. به خود آموختم كه عطشي كه در رويارويي با هر لذتي، براي برخورداري از آن احساس شود، بايد همواره بر تمتع از آن لذت پيش جويد. همچون پرسش هايي در برابر پاسخ هايي چشم داشته. خوش بختي ام در اين بود كه هر چشمه اي عطشي تازه بر من آشكار ميكرد و در بيابان بي آبي كه نميتوان تشنگي را فرونشاند، بازهم تب و تاب اشتياق خويش را در زير آفتاب سوزان، بيش از هرچيز دوست مي داشتم. شامگاهان، واحه هاي دلپذيري در ميرسيد كه چون در سراسر روز در آرزويش بودم باطراوت تر جلوه ميكرد. بر گستره ريگ زار تفته از آفتاب، كه همچون خوابي گران به نظر ميرسيد-از شدت گرمايي كه حتي در ارتعاش هوا نيز احساس ميشد، بازهم تپش زندگي را كه نميتوانست به خواب رود، و در افق ناتواني مي لرزيد، و در زير پايم از عشق آماس كرده بود، احساس كرده ام.
هر روز، ساعت به ساعت، تنها در پي آن بودم كه طبيعت را به نحوي، هرچه ساده تر به درون خويش راه دهم. از اين موهبت برخوردار بودم كه چندان سد راه خويشتن نباشم…اغلب در گردش هاي صبحگاهي ام از احساس اينكه موجودي تازه هستم و نيز از عطوفت ادراك خويش، لذت ميبردم و يا آغوش باز پذيراي هرچيزي از هر سو ميشدم… از خستگي و بي ميلي نفرت داشتم. چون آن را زاده دل تنگي و ملال مي دانستم و بر آن بودم كه بايد بر گونه گوني چيزها تكيه كرد. در هرجا كه پيش مي آمد، مي آرميدم. در كشتزارها خوابيده ام. در دشت ها خوابيده ام. لرزش سپيده سحر را در ميان خوشه هاي بلند گندم ديده ام. و بيداري زاغ ها را در آلش زارها. صبحگاهان در ميان علف ها تن مي شستم و خورشيدي كه مي دميد جامه هاي خيسم را خشك ميكرد. كيست كه بگويد دشت زماني زيباتر از آن روزي بوده است كه ديدم برزگران خرمن هاي انبوه را آوازخوانان به خانه مي بردند، و گاوها را ديدم كه به گاري هاي سنگين بسته شده بودند!
…
اما تمامي عشق من در هر لحظه در انتظارم است تا شگفتي تازه اي برايم بيافريند. من او را مي شناسم و در عين حال، هرگز بازنمي شناسمش. ميرتيل، همه صورت هاي گوناگوني كه خداوند ميتواند به خود گيرد، در ادراك تو نميگنجد. با خيره شدن به يكي از آنها و شيفتگي بدان، خود را گمراه ميكني. ثبات دل باختگي ات رنجم ميدهد. دلم ميخواست كه اين دل باختگي پراكنده تر مي بود. در پس همه درهاي بسته تو، خدا ايستاده است. همه شكل هاي خدا دوست داشتني است و همه چيز شكل اوست.
…
ناتاناييل! من به تو شور و شوق را خواهم آموخت!…اين راهي است كه بايد در سرزميني اختيار شود كه هيچ سوي آن شناخته نيست. در اين سرزمين هركسي به كشف ويژه خويش نائل ميشود. و به اين نكته خوب توجه كن اين كشف را تنها براي خود انجام ميدهد به طوري كه نامعلوم ترين نشانه ها در ناشناخته ترين نقاط آفريقا كمتر از آن ابهام آميز است…و تو ناتانائيل به كسي مانند خواهي بود كه براي هدايت خويش در پي نوري مي رود كه خود به دست دارد. هرجا بروي جز خدا نخواهي ديد. منالك ميگفت خدا همان است كه در پيش روي ماست. ناتاناييل، همچنان كه ميگذري به همه چيز نگاه كن و در هيچ جا درنگ مكن. به خود بگو كه تنها خداست كه گذرا نيست.
ناتاناييل! با تو از انتظار خواهم گفت. من دشت را به هنگام تابستان ديده ام كه انتظار ميكشيد، انتظار اندكي باران….
سرچشمه همه دردسرهاي تو، ناتاناييل، گوناگوني چيزهايي است كه داري. حتي نميداني كه از آن ميان، كداميك را دوست تر داري. و اين را در نمي يابي كه يگانه دارايي آدمي، زندگي است. حتي كوتاهترين لحظه زندگي نيز از مرگ، زورآورتر است و آن را انكار مكيند. مرگ چيزي نيست جز رخصتي براي زندگي هاي ديگر. براي اينكه همه چيز پيوسته نو شود.
براي من “خواندن” اين كه شن هاي ساحل نرم است، بس نيست. ميخواهم كه پاهاي برهنه ام آن را حس كند. به چشم من هر شناختي كه مبنتي بر اين احساس نباشد، بيهوده است.
برچسب ها: آندره ژيد, انتخاب, زندگي, شور و شوق, عشق, مائده هاي زميني
فرستاده شده با موضوع عمومی | دیدگاهها خاموش
7 فوریه 2010
طبق آخرين اخبار عمده سهام شركت “لنگر كشتي” سازي توسط وزارت ارتباطات و فناوري كشور خريداري شده است. همچنين وزير ارتباطات از تغيير كاربري “لنگر” خبر داد. از اين به بعد بنويسيم لنگر، بخوانيم دليل اختلال اينترنت كشور!
مشروح خبر!
فرستاده شده با موضوع عمومی | دیدگاهها خاموش