كجاست سمت حيات؟

7 فوریه 2010

(سانسور!)

اين بخش از مائده هاي زميني رو كه ميخوندم كلي رفتم تو حس. فكر ميكردم اين رو زماني من بايد نوشته باشم!

اما شما نميدانيد و نميتوانيد بدانيد كه چه سودايي جواني ام را به آتش كشيد. از گريز ساعات به خم مي آمدم. ضرورت انتخاب، هميشه برايم تحمل ناپذير بود. انتخاب در نظرم بيش از آنكه برگزيدن باشد، طرد چيزهايي بود كه برنمي گزيدم. كوتاهي ساعات را، و اين نكته را كه زمان يك بعد بيش ندارد، به نحوي هراس آور احساس مي كردم. مسيري بود كه آرزو ميكردم هرچه فراخ تر باشد. زيرا هوس هايم با شتافتن در آن، ناگريز يكديگر را دنبال مي كردند. هرگز كاري جز “اين كار” يا “آن كار” نميكردم…

اي متاع ها! توشه ها! يافته ها! چرا خود را بي كشمكش نثارنمي كنيد؟ و من ميدانم كه دارايي هاي اين جهان پايان يافتني است.(گر چه به نحوي بي پايان، جانشين پذير است) و ميدانم جامي كه تهي كرده ام براي تو، اي برادرمن، تهي مي ماند.(گرچه چشمه نزديك است.) اما شما! شما اي انديشه هاي مجرد! اي صورت هاي به تملك درنيامده زندگي، اي دانش ها و اي معرفت هاي كردگار، جام هاي حقيقت، جام هاي تهي ناشونده، براي جاري شدن بر لب هاي ما، چانه زدن چرا؟ و حال آنكه همه عطشمان براي خشكاندن شما بس نخواهد بود و پيوسته براي هر لبي كه از نو به شما روي آورد، از آبي گوارا لب ريز خواهيد بود. اكنون پي برده ام كه همه قطرات اين چشمه بزرگ الهي برابر و همسنگند و اندكي از آن مستي ما را كفايت ميكند و همه شكل هاي خدا دوست داشتني است و همه چيز، شكل اوست. اما در آن زمان، ديوانگي ام چه ها كه آرزو نمي كرد! زندگي را در همه شكل هايش خواستار بودم. آنچه را ميديدم، كس ديگري “انجام ميدهد”، دلم ميخواست خود انجامش دهم. نه اين كه انجامش داده باشم، انجامش دهم. مقصودم را دريابيد. زيرا كه ترس من از خستگي و رنج، بسيار اندك بود و مي پنداشتم كه آن ها را از زندگي آموخته ام. مدت سه هفته به “پارمنيد” حسد مي ورزيدم. چون زبان تركي مي  آموخت. و دو ماه بعد، به “تئودوز” كه با ستاره شناسي آشنايي مي يافت. بدين ترتيب، چهره اي از خود پرداختم، سخت مبهم و بي ثبات. چون به هيچ روي نميخواستم محدودش كنم.

السيد گفت:”منالك داستان زندگي ات را برايمان بگو” و منالك سخن از سر گرفت.

…در هيجده سالگي، هنگامي كه نخستين درس هايم را به پايان بردم، با روحي خسته از كار، قلبي تهي، ملول از بودن، جسمي به تنگ آمده از قيد و بندها، بي هدف، در حاليكه شور و هيجان سرگشته ام را مي فرسودم، درجاده ها به راه افتادم. با آنچه مي دانيد آشنا شدم: بهار، رايحه زمين، شكوفايي گياهان در دشت ها، مه صبحگاهي بر فراز رودها، و بخار شبان گاهي بر روي علف زارها، از شهرهايي مي گذشتم، و نخواستم كه در جايي توقف كنم. انديشيدم: خوشا به حال كسي كه در جهان، به چيزي دل بسته نيست و در ميان جنبش ها و تغييرهاي مداوم، شور  وشوقي ابدي با خود به همراه دارد. از خانه و كاشانه، از خانواده، از هرجايي كه بشر مي پندارد در آن آرامشي خواهد يافت، بيزار بودم. و نيز از دل تنگي هاي پايدار، وفاداري در عشق، و پاي بندي به انديشه-هر آنچه عدالت را به خطر مي اندازد. ميگفتم كه بايد هميشه سراپا آماده پذيرش تازگي ها باشيم…

در انتظار مداوم و شيرين آينده، هر آينده اي كه باشد، به سر مي بردم. به خود آموختم كه عطشي كه در رويارويي با هر لذتي، براي برخورداري از آن احساس شود، بايد همواره بر تمتع از آن لذت پيش جويد. همچون پرسش هايي در برابر پاسخ هايي چشم داشته. خوش بختي ام در اين بود كه هر چشمه اي عطشي تازه بر من آشكار ميكرد و در بيابان بي آبي كه نميتوان تشنگي را فرونشاند، بازهم تب و تاب اشتياق خويش را در زير آفتاب سوزان، بيش از هرچيز دوست مي داشتم. شامگاهان، واحه هاي دلپذيري در ميرسيد كه چون در سراسر روز در آرزويش بودم باطراوت تر جلوه ميكرد. بر گستره ريگ زار تفته از آفتاب، كه همچون خوابي گران به نظر ميرسيد-از شدت گرمايي كه حتي در ارتعاش هوا نيز احساس ميشد، بازهم تپش زندگي را كه نميتوانست به خواب رود، و در افق ناتواني مي لرزيد، و در زير پايم از عشق آماس كرده بود، احساس كرده ام.

هر روز، ساعت به ساعت، تنها در پي آن بودم كه طبيعت را به نحوي، هرچه ساده تر به درون خويش راه دهم. از اين موهبت برخوردار بودم كه چندان سد راه خويشتن نباشم…اغلب در گردش هاي صبحگاهي ام از احساس اينكه موجودي تازه هستم و نيز از عطوفت ادراك خويش، لذت ميبردم و يا آغوش باز پذيراي هرچيزي از هر سو ميشدم… از خستگي و بي ميلي نفرت داشتم. چون آن را زاده دل تنگي و ملال مي دانستم و بر آن بودم كه بايد بر گونه گوني چيزها تكيه كرد. در هرجا كه پيش مي آمد، مي آرميدم. در كشتزارها خوابيده ام. در دشت ها خوابيده ام. لرزش سپيده سحر را در ميان خوشه هاي بلند گندم ديده ام. و بيداري زاغ ها را در آلش زارها. صبحگاهان در ميان علف ها تن مي شستم و خورشيدي كه مي دميد جامه هاي خيسم را خشك ميكرد. كيست كه بگويد دشت زماني زيباتر از آن روزي بوده است كه ديدم برزگران خرمن هاي انبوه را آوازخوانان به خانه مي بردند، و گاوها را ديدم كه به گاري هاي سنگين بسته شده بودند!

اما تمامي عشق من در هر لحظه در انتظارم است تا شگفتي تازه اي برايم بيافريند. من او را  مي شناسم و در عين حال، هرگز بازنمي شناسمش. ميرتيل، همه صورت هاي گوناگوني كه خداوند ميتواند به خود گيرد، در ادراك تو نميگنجد. با خيره شدن به يكي از آنها و شيفتگي بدان، خود را گمراه ميكني. ثبات دل باختگي ات رنجم ميدهد. دلم ميخواست كه اين دل باختگي پراكنده تر مي بود. در پس همه درهاي بسته تو، خدا ايستاده است. همه شكل هاي خدا دوست داشتني است و همه چيز شكل اوست.

ناتاناييل! من به تو شور و شوق را خواهم آموخت!…اين راهي است كه بايد در سرزميني اختيار شود كه هيچ سوي آن شناخته نيست. در اين سرزمين هركسي به كشف ويژه خويش نائل ميشود. و به اين نكته خوب توجه كن اين كشف را تنها براي خود انجام ميدهد به طوري كه نامعلوم ترين نشانه ها در ناشناخته ترين نقاط آفريقا كمتر از آن ابهام آميز است…و تو ناتانائيل به كسي مانند خواهي بود كه براي هدايت خويش در پي نوري مي رود كه خود به دست دارد. هرجا بروي جز خدا نخواهي ديد. منالك ميگفت خدا همان است كه در پيش روي ماست. ناتاناييل، همچنان كه ميگذري به همه چيز نگاه كن و در هيچ جا درنگ مكن. به خود بگو كه تنها خداست كه گذرا نيست.

ناتاناييل! با تو از انتظار خواهم گفت. من دشت را به هنگام تابستان ديده ام كه انتظار ميكشيد، انتظار اندكي باران….

سرچشمه همه دردسرهاي تو، ناتاناييل، گوناگوني چيزهايي است كه داري. حتي نميداني كه از آن ميان، كداميك را دوست تر داري. و اين را در نمي يابي كه يگانه دارايي آدمي، زندگي است. حتي كوتاهترين لحظه زندگي نيز از مرگ، زورآورتر است و آن را انكار مكيند. مرگ چيزي نيست جز رخصتي براي زندگي هاي ديگر. براي اينكه همه چيز پيوسته نو شود.

براي من “خواندن” اين كه شن هاي ساحل نرم است، بس نيست. ميخواهم كه پاهاي برهنه ام آن را حس كند. به چشم من هر شناختي كه مبنتي بر اين احساس نباشد، بيهوده است.

Share and Enjoy:
  • del.icio.us
  • Facebook
  • Google Bookmarks
  • StumbleUpon
  • Twitthis
  • Mohandes
  • Tumblr
  • Balatarin
RSS