15 فوریه 2010
Benjamin Button: [Voice over; letter to his daughter] For what it’s worth: it’s never too late or, in my case, too early to be whoever you want to be. There’s no time limit, stop whenever you want. You can change or stay the same, there are no rules to this thing. We can make the best or the worst of it. I hope you make the best of it. And I hope you see things that startle you. I hope you feel things you never felt before. I hope you meet people with a different point of view. I hope you live a life you’re proud of. If you find that you’re not, I hope you have the strength to start all over again.
a dialogue from “The Curious Case of Benjamin Button“.
There’s no time limit
You can change or stay the same
I hope you make the best of it
.
.
.
I hope you meet people with a different point of view
برچسب ها: آدم ها, آرزو, تغيير, زاويه ديد متفاوت, زمان, زندگي, شروع, مهشيد
فرستاده شده با موضوع عمومی | دیدگاهها خاموش
7 فوریه 2010
(سانسور!)
اين بخش از مائده هاي زميني رو كه ميخوندم كلي رفتم تو حس. فكر ميكردم اين رو زماني من بايد نوشته باشم!
اما شما نميدانيد و نميتوانيد بدانيد كه چه سودايي جواني ام را به آتش كشيد. از گريز ساعات به خم مي آمدم. ضرورت انتخاب، هميشه برايم تحمل ناپذير بود. انتخاب در نظرم بيش از آنكه برگزيدن باشد، طرد چيزهايي بود كه برنمي گزيدم. كوتاهي ساعات را، و اين نكته را كه زمان يك بعد بيش ندارد، به نحوي هراس آور احساس مي كردم. مسيري بود كه آرزو ميكردم هرچه فراخ تر باشد. زيرا هوس هايم با شتافتن در آن، ناگريز يكديگر را دنبال مي كردند. هرگز كاري جز “اين كار” يا “آن كار” نميكردم…
اي متاع ها! توشه ها! يافته ها! چرا خود را بي كشمكش نثارنمي كنيد؟ و من ميدانم كه دارايي هاي اين جهان پايان يافتني است.(گر چه به نحوي بي پايان، جانشين پذير است) و ميدانم جامي كه تهي كرده ام براي تو، اي برادرمن، تهي مي ماند.(گرچه چشمه نزديك است.) اما شما! شما اي انديشه هاي مجرد! اي صورت هاي به تملك درنيامده زندگي، اي دانش ها و اي معرفت هاي كردگار، جام هاي حقيقت، جام هاي تهي ناشونده، براي جاري شدن بر لب هاي ما، چانه زدن چرا؟ و حال آنكه همه عطشمان براي خشكاندن شما بس نخواهد بود و پيوسته براي هر لبي كه از نو به شما روي آورد، از آبي گوارا لب ريز خواهيد بود. اكنون پي برده ام كه همه قطرات اين چشمه بزرگ الهي برابر و همسنگند و اندكي از آن مستي ما را كفايت ميكند و همه شكل هاي خدا دوست داشتني است و همه چيز، شكل اوست. اما در آن زمان، ديوانگي ام چه ها كه آرزو نمي كرد! زندگي را در همه شكل هايش خواستار بودم. آنچه را ميديدم، كس ديگري “انجام ميدهد”، دلم ميخواست خود انجامش دهم. نه اين كه انجامش داده باشم، انجامش دهم. مقصودم را دريابيد. زيرا كه ترس من از خستگي و رنج، بسيار اندك بود و مي پنداشتم كه آن ها را از زندگي آموخته ام. مدت سه هفته به “پارمنيد” حسد مي ورزيدم. چون زبان تركي مي آموخت. و دو ماه بعد، به “تئودوز” كه با ستاره شناسي آشنايي مي يافت. بدين ترتيب، چهره اي از خود پرداختم، سخت مبهم و بي ثبات. چون به هيچ روي نميخواستم محدودش كنم.
السيد گفت:”منالك داستان زندگي ات را برايمان بگو” و منالك سخن از سر گرفت.
…در هيجده سالگي، هنگامي كه نخستين درس هايم را به پايان بردم، با روحي خسته از كار، قلبي تهي، ملول از بودن، جسمي به تنگ آمده از قيد و بندها، بي هدف، در حاليكه شور و هيجان سرگشته ام را مي فرسودم، درجاده ها به راه افتادم. با آنچه مي دانيد آشنا شدم: بهار، رايحه زمين، شكوفايي گياهان در دشت ها، مه صبحگاهي بر فراز رودها، و بخار شبان گاهي بر روي علف زارها، از شهرهايي مي گذشتم، و نخواستم كه در جايي توقف كنم. انديشيدم: خوشا به حال كسي كه در جهان، به چيزي دل بسته نيست و در ميان جنبش ها و تغييرهاي مداوم، شور وشوقي ابدي با خود به همراه دارد. از خانه و كاشانه، از خانواده، از هرجايي كه بشر مي پندارد در آن آرامشي خواهد يافت، بيزار بودم. و نيز از دل تنگي هاي پايدار، وفاداري در عشق، و پاي بندي به انديشه-هر آنچه عدالت را به خطر مي اندازد. ميگفتم كه بايد هميشه سراپا آماده پذيرش تازگي ها باشيم…
در انتظار مداوم و شيرين آينده، هر آينده اي كه باشد، به سر مي بردم. به خود آموختم كه عطشي كه در رويارويي با هر لذتي، براي برخورداري از آن احساس شود، بايد همواره بر تمتع از آن لذت پيش جويد. همچون پرسش هايي در برابر پاسخ هايي چشم داشته. خوش بختي ام در اين بود كه هر چشمه اي عطشي تازه بر من آشكار ميكرد و در بيابان بي آبي كه نميتوان تشنگي را فرونشاند، بازهم تب و تاب اشتياق خويش را در زير آفتاب سوزان، بيش از هرچيز دوست مي داشتم. شامگاهان، واحه هاي دلپذيري در ميرسيد كه چون در سراسر روز در آرزويش بودم باطراوت تر جلوه ميكرد. بر گستره ريگ زار تفته از آفتاب، كه همچون خوابي گران به نظر ميرسيد-از شدت گرمايي كه حتي در ارتعاش هوا نيز احساس ميشد، بازهم تپش زندگي را كه نميتوانست به خواب رود، و در افق ناتواني مي لرزيد، و در زير پايم از عشق آماس كرده بود، احساس كرده ام.
هر روز، ساعت به ساعت، تنها در پي آن بودم كه طبيعت را به نحوي، هرچه ساده تر به درون خويش راه دهم. از اين موهبت برخوردار بودم كه چندان سد راه خويشتن نباشم…اغلب در گردش هاي صبحگاهي ام از احساس اينكه موجودي تازه هستم و نيز از عطوفت ادراك خويش، لذت ميبردم و يا آغوش باز پذيراي هرچيزي از هر سو ميشدم… از خستگي و بي ميلي نفرت داشتم. چون آن را زاده دل تنگي و ملال مي دانستم و بر آن بودم كه بايد بر گونه گوني چيزها تكيه كرد. در هرجا كه پيش مي آمد، مي آرميدم. در كشتزارها خوابيده ام. در دشت ها خوابيده ام. لرزش سپيده سحر را در ميان خوشه هاي بلند گندم ديده ام. و بيداري زاغ ها را در آلش زارها. صبحگاهان در ميان علف ها تن مي شستم و خورشيدي كه مي دميد جامه هاي خيسم را خشك ميكرد. كيست كه بگويد دشت زماني زيباتر از آن روزي بوده است كه ديدم برزگران خرمن هاي انبوه را آوازخوانان به خانه مي بردند، و گاوها را ديدم كه به گاري هاي سنگين بسته شده بودند!
…
اما تمامي عشق من در هر لحظه در انتظارم است تا شگفتي تازه اي برايم بيافريند. من او را مي شناسم و در عين حال، هرگز بازنمي شناسمش. ميرتيل، همه صورت هاي گوناگوني كه خداوند ميتواند به خود گيرد، در ادراك تو نميگنجد. با خيره شدن به يكي از آنها و شيفتگي بدان، خود را گمراه ميكني. ثبات دل باختگي ات رنجم ميدهد. دلم ميخواست كه اين دل باختگي پراكنده تر مي بود. در پس همه درهاي بسته تو، خدا ايستاده است. همه شكل هاي خدا دوست داشتني است و همه چيز شكل اوست.
…
ناتاناييل! من به تو شور و شوق را خواهم آموخت!…اين راهي است كه بايد در سرزميني اختيار شود كه هيچ سوي آن شناخته نيست. در اين سرزمين هركسي به كشف ويژه خويش نائل ميشود. و به اين نكته خوب توجه كن اين كشف را تنها براي خود انجام ميدهد به طوري كه نامعلوم ترين نشانه ها در ناشناخته ترين نقاط آفريقا كمتر از آن ابهام آميز است…و تو ناتانائيل به كسي مانند خواهي بود كه براي هدايت خويش در پي نوري مي رود كه خود به دست دارد. هرجا بروي جز خدا نخواهي ديد. منالك ميگفت خدا همان است كه در پيش روي ماست. ناتاناييل، همچنان كه ميگذري به همه چيز نگاه كن و در هيچ جا درنگ مكن. به خود بگو كه تنها خداست كه گذرا نيست.
ناتاناييل! با تو از انتظار خواهم گفت. من دشت را به هنگام تابستان ديده ام كه انتظار ميكشيد، انتظار اندكي باران….
سرچشمه همه دردسرهاي تو، ناتاناييل، گوناگوني چيزهايي است كه داري. حتي نميداني كه از آن ميان، كداميك را دوست تر داري. و اين را در نمي يابي كه يگانه دارايي آدمي، زندگي است. حتي كوتاهترين لحظه زندگي نيز از مرگ، زورآورتر است و آن را انكار مكيند. مرگ چيزي نيست جز رخصتي براي زندگي هاي ديگر. براي اينكه همه چيز پيوسته نو شود.
براي من “خواندن” اين كه شن هاي ساحل نرم است، بس نيست. ميخواهم كه پاهاي برهنه ام آن را حس كند. به چشم من هر شناختي كه مبنتي بر اين احساس نباشد، بيهوده است.
برچسب ها: آندره ژيد, انتخاب, زندگي, شور و شوق, عشق, مائده هاي زميني
فرستاده شده با موضوع عمومی | دیدگاهها خاموش
2 دسامبر 2009
امروز حس خیلی خوووووبی د اشتم.خيلي ي ي ي
بعضی آدمها هستن که هنگام بودن باهاشون باید کلی انرژی صرف کنی تا بتونی انرژی مثبت بدی بهشون و خب…انرژی خودت هم این میون ممکنه کلی تحلیل بره. بعضی آدمها هم هستن که خود بخود هنگامی که باهاشون هستی انرژی مثبت میدی و خودبخود هم انرژی مثبت میگیری. اما…بعضی آدمها هم هستن که تو کلی سعی میکنی که بهشون انرژی بدی، اما بعد از این که کارتون باهم تموم شد، به خودت میای میبینی که بیشتر از انرژی ای که تو داده باشی، اون به تو انرژی داده.
امروز با دختر خانوم گلی به نام سمیرا آشنا شدم که به گمانم 15-16 ساله بود. طی یکساعت و نیمی که با هم بودیم کلی سعی کردم درش انگیزه و شور و انرژی ایجاد کنم. هرچند که خودشم کلی پرنشاط بود. وقتی کارمون با هم تموم شد و ازهم خداحافظی کردیم به خودم اومدم و دیدم که یه حس دیگه ای دارم. اون با شور وجودیش و لبخنداش و خنده هاش موقع هایی که من یه چیز بامزه ای میگفتم کلی رو من تاثیر گذاشته بود. حس میکردم اینقدر انرژی پیدا کردم که میتونم 80 بار کل زمین رو منفجر کنم!! بعید نیست فردا پس فردا آژانس هسته ای بخواد بیاد کلیه فعالیت های من در این زمینه رو به حالت تعلیق دربیاره:دی
ممنون به خاطر این روز و حس خیلی خوبی که دادی بهم:)
بعد از اون هم مقصدم نمایشگاه آثار سهراب سپهری توی موزه هنرهای معاصر جنب پارک لاله بود. یه سری از عکسای سهراب بود و یه سری ها از نقاشی های سهراب که بعضیاشون رو برای اولین بار بود میدیدم. و من هم با نظر بقیه بازدید کنندگان که میگفتند عجب نقاشی بوده موافق بودم. بیشتر زمینه نقاشی هاش درخت و سنگ و ده و کوه و این جور چیزا بود. و اون تصاویری که از روستاها کشیده بود نمیدونم از روستاهای اطراف کاشان بوده یا نه. اما مثلا این یکی رو قشنگ زده بودن که از مناظر کاشان هست:

اتاق آبی رو که میدونید تو گلستانه بوده. گلستانه یه روستای کوچکی هست اطراف کاشان که جمعیت چندانی نداره و به گفته پدر گرامی که خود کاشان و اطرافش رو عین کف دستش میشناسه، حتی تا همین چند سال پیش برق هم نداشته. ما که یه سری رفته بودیم اونجا،اتاق آبی ای پیدا نکردیم. هفته پیش که رفته بودم خونه، به پیشنهاد من با خانواده رفته بودیم مشهد اردهال. مشهد اردهال هم به خاطر امامزاده سلطان علي بن محمد باقر و آرامگاه سهراب محلیه که به خصوص پنج شنبه جمعه ها به خصوص از شهرای اطراف زیاد میان اونجا. جالب اینکه اکثر ماها قبر سهراب رو شاید با اون سنگ سفید ترک خورده می شناسیم. اما باید بدونید که اسفند سال قبل اون سنگ قبر رو برداشتند و به جاش یه تیکه سنگ سیاه زمخت گذاشتند. اما نکته ای که خیلی تو ذوق میزنه روی این سنگ قبر شماره تلفن کسی هست که این سنگ رو ساخته. و خب…سهراب هم مثل خیلیای دیگه تو این سرزمین مورد بی مهری قرار گرفته. تنها یک سنگ قبر خشک خالی مثل اخوان ثالث به همراه یه دونه عکسش و یه دونه انار پر از گرد و خاک که معلوم نیست چند سال میشه گرد گیری نشده به همراه چند تا از شعراش. اما..جالب اینکه این اهالی فرهنگ!! حتی اینجا هم دست از سانسور برنداشتند و روی یکی از کلمات شعر صدای پای آب اونجایی که میگه نسبم شاید…. رو کاغذ چسبوندن که بدجور تو ذوق میزنه. اين مطلب رو پيشنهاد ميکنم بخونيد.
از اونجایی که بحث آنفلونزای خوکی خیلی همه گیر شده اطراف امامزاده پرده هایی زده بودن و یه سری توصیه راجع به همین کرده بودن. تو امامزاده که رفتیم، بیش از همه چیز دختر کوچولو ها و زنانی که بر ضریح بوسه میزدند توجهم رو جلب کرد. با خودم فکر کردم: عجب راه خوبی برای انتقال ! من غیر از زمانی که بچه بودم مثلا 7-8 سالگی کلا عادت به بوسیدن ضریح ندارم. با خودم میگفتم کاش فقط بریکی از اون پرده ها زده بودند از بوسیدن ضریح برای جلوگیری از انتقال ویروس آنفولانزا خودداری کنید.
بعد توجهم به داخل ضریح جلب شد. یه سخن از امام رضا که: نعم الموضع اردهال. یعنی اردهال جای خوبی است.حالا من نرفتم بررسي کنم که اين سخن امام رضا هست یا نه، اما به نظرمن زدنش اينجا چندان کار جالبي نبوده.اول مشهد اردهال هم یه بیلبورد گنده زدن که:
…
بعد کمی اونطرف تر یه تابلو زدن که برق این بلواره از اعتبارات سفر مقام معظم رهبری به اردهال در فلان سال تامین شده و من رو باز این فکر فرو برد که چرا سردمداران این مملکت این قدددددر بر سر این مردم منت میگذارند. اگر وظیفه است که چرا دیگر این ور و آنور توی بوق میکنید. مثلا مدتها بود که هروقت از کنار وزارتخانه رفاه و تامین اجتماعی رد میشدم یه تابلو زده بودن در مورد فایده های بنگاهههای زود بازده. بعد از مدتها اونو که برداشتن دوباره یه چیزی راجع به یکی دیگه از فعالیت های دولت نهم زده بودند. یا مثلا همین که از تلویزیون اعلام میکنند که مقام معظم رهبری فلان قدر برای ا آزادي زندانیان داده. مگه اینا خمس و زکات مردم نیست که به رهبر میدن اون هم یکی از مورادی که باید خرج کنه همینه. پس چیه که اینقدر منت میذارید بر سر این مردم؟!!!!
2- امروزصبح بعد از آز دی اس دی با محبوبه رفتیم جشن غدیر توی همکف شهیدرضایی.(بماند سر آز دی اس دی چقدر خندیدیم و سبک بازی درآوردیم. فرشته هم که با ما سه تا میگرده شبیه ما میشه از نظر خندیدن! و کلی لحظه های شیرین زندگی براش پیش میاد. خیلی هم بامزه میخنده. من که کلی دوست دارم خندیدنشو)بعد رفتیم تو شهید رضایی و کپ کردیم. همه جمع بودند و ما دوتا کم بودیم!!! البته جشن برای کارکنان بود ولی خب…دانشجویان هم بودند. حیف که نمیشد. وگرنه از مهندس میرزایی با دوتا ظرف شیرینی ای که دستش بود میخواستم عکس بندازم. نکته جالب برای من و محبوبه این همه میوه و شیرینی و شیر کاکائو و خرج بود که کرده بودند. مثلا رفته بودیم کتابخانه شریف نت که من دوتا کتابامو تمدید کنم. بعد رو همه قفسه های کتاب پر بود از ظرفای شیرینی. ما کپ کردیم!!بعد این طوری بود که میزهایی پر از خوراکی گذاشته بودند و دور هرمیزی هم تعدادی صندلی. ملت میومدن مینشستن میخوردن و میرفتن!آخه برای چی این همه خرج؟ اگه هدف زنده نگه داشتن غدیر و ستایش علی هست چرا اینطوری؟ میشد همین جشن رو تو یه جمعی از خانواده هاي محروم برگزار بکنن . جالب اینکه من خیلی از اعضا و مسئولان گروههای خیر دانشگاه که وظیفه اشون کمک رسانی به خانواده های محروم هست رو هم دیدم تو این مراسم. به نظرم جا داشت که همینا این حرفا رو میزدند و جلوی همچین خرجهای به نظر من بيخودي گرفته میشد.
3-یکی از استادان دانشکده مون هست به نام دکتر صفری. بعد statusهای این استاد توی فیس بوک محشرن ها. درجه یک. مثلا یکیشون که تازگیها نوشته بودن رو بخونين:
“با هم مهربون باشیم:) رفتم خرید تو پونک. موقع برگشتن یک ماشین جلوم پارک کرده بود و نمیشد برم. رفتم طرف رو تو جیگرکی پیدا کردم و گفتم بیاد ماشینش رو ببره. گفت بیا یک جگر با هم بزنیم و با هم بریم. من هم رفتم کنارش و حدود نصف جگراش رو خوردم بعد هم با هم دست دادیم و خدا نگهدار”
4- داشتم سرچ ميزدم در مورد دکتر اردلان، استاد دانشکده فيزيک که عضو برجسته انجمن فيزيک آمريکا شدن یه اطلاعاتي کسب کنم. رسيدم به ويکي پدیا. اينو ببينید. البته يه صفحه ديگه هم تو ویکی پديا به نام ايشون هست که فقط چند خط درباره ایشون نوشته. واقعا چرا صفحه ويکي پدياي چنين افراد برجسته اي بايد اينطوور باشه. چقدر ما قدر نخبه هامونو ميدونيم!!!
–محبوبه:) با هم مهربون باشيم!
برچسب ها: انرژي مثبت, انرژی درمانی, جگرکي, خنده, دکتر فرهاد اردلان, دکتر محمدعلي صفري, زندگي, سمیرا, سهراب سپهري, لبخند, مهرباني
فرستاده شده با موضوع عمومی | 6 نظر »
26 نوامبر 2009
|
اين داستان جالب رو يكي از CE86 ايها به گروپمون فرستاده بود. خيلي ي ي جالب بود:
|
|
دریک شب سرد زمستانی یک زوج سالمند وارد رستوران بزرگی شدند ، آنها در میان زوجهای جوانی که درآنجا حضور داشتند بسیار جلب توجه می کردند .بسیاری از آنان، زوج سالخورده را تحسین می کردند و به راحتی می شد فکرشان را از نگاهشان خواند.
نگاه کنید، این دو نفر عمری است که در کنار یکدیگر زندگی می کنند وچقدر در کنار هم خوشبختند |
|
|
پیرمرد برای سفارش غذا به طرف صندوق رفت. غذا سفارش داد ، پولش را پرداخت و غذا آماده شد.
با سینی به طرف میزی که همسرش پشت آن نشسته بود رفت و رو به رویش نشست ، یک ساندویچ همبرگر ، یک بشقاب سیب زمینی خلال شده و یک نوشابه درسینی بود.
پیرمرد همبرگر را از لای کاغذ درآورد و آن را با دقت به دو تکه ی مساوی وسپس سیب زمینی ها را به دقت شمرد وتقسیم کرد.
پیرمرد کمی نوشابه خورد و همسرش نیز از همان لیوان کمی نوشید.
همین که پیرمرد به ساندویچ خود گاز میزد مشتریان دیگر با ناراحتی به آنها نگاه می کردند و این بار به این فــکر می کردند که آن زوج پیــر احتمالا آن قدر فقیــرهستند که نمی توانند دو ساندویچ سفــارش بدهند.
پیرمرد شروع کرد به خوردن سیب زمینی ها مرد جوانی ازجای خود برخاست و به طرف میز زوج پیر آمد و به پیرمرد پیشنهاد کرد تا برایشان یک ساندویچ و نوشابه بگیرد. اما پیرمرد قبول نکرد
و گفت : « همه چیز روبه راه است ، ما عادت داریم در همه چیز شریک باشیم
مردم کم کم متوجه شدند در تمام مدتی که پیرمرد غذایش را می خورد، پیرزن او را نگاه می کند و لب به غذایش نمی زند.
بار دیگر همان جوان به طرف میز رفت و از آنها خواهش کرد که اجازه بدهند یک ساندویچ دیگر برایشان سفارش بدهد و این دفعه پیر زن توضیح داد که ما عادت داریم در همه چیز با هم شریک باشیم
همین که پیرمرد غذایش را تمام کرد، مرد جوان طاقت نیاورد و باز به طرف میز آن دو آمد
وگفت: می توانم سوالی از شما بپرسم خانم؟
پیرزن جواب داد: بفرمایید
چرا شما چیزی نمی خورید ؟ شما که گفتید در همه چیز با هم شریک هستید ، منتظر چی هستید؟
پیرزن جواب داد: منتظردندانهــــــا
برچسب ها: دندان, زندگي, شريك, عشق
فرستاده شده با موضوع عمومی | 4 نظر »
15 آگوست 2009

شرح: سخت است. كسي نمي فهمد. كسي هستي را از آن سوراخي كه شما مي بينيد، نمي بيند. كسي تا اين حد در قسمت عميق زندگي پايين نمي رود. همه همان بالاها در حوالي سطح و به طور خيلي سطحي دارند آبتني مي كنند و مسخره بازي در مي آورند و عين خيالشان نيست كه زير پايشان چه خبر است. شرم آور است. خنده هايشان را نمي شنويد؟ پس شايد زياد هم دور نيستند. نمي بينيد كه بعضي هايشان گاهي پايين مي آيند، عميق مي شوند و وقتي نفسسشان گرفت، دوباره بالا مي روند؟ شايد بايد چشم هايتان را باز كنيد. شايد آنقدرها هم در دنيا تنها نيستيد.(همشهری جوان-خیلی وقت پیشا)
–محبوبه
برچسب ها: human, انسان, انسان آگاه, تفكر, تنها, زندگي, people, sheeple, ship of people, مردم
فرستاده شده با موضوع تعبیر عاشقانه اشکال(عکس) | 6 نظر »
9 آگوست 2009
به مرگ:
…این قدر منتظرت می نشینم، این قدر نگاهم را پی ات می کشانم، که نتوانی غافلگیرم کنی. راستش را بخواهی ، این “غیره منتظره” بودنت بیش از همه چیز مرا می ترساند. این که توی تصادف یا سکته و زلزله و میان گرمای یک گلوله یا وسط دریا و … سر برسی، اینکه آخرین طلوع و غروب زندگیم را از پیش نشناسم. اینکه مجبور باشم در یک لحظه معنای “دیگر اینجا نبودن” را به “خود”م بفهمانم و حالی کنم.اینها می ترساندم… ساده است، اینکه وقتی برسی که آماده نیستم، برایم چیز دلهره آوری است.
این قدر هر روز منتظرت می مانم که غیرمنتظره نباشی (نمانی). چاره ی دیگری ندارم. مجبورم هر لحظه برگردم و یکی دو متر آن طرف تر از شانه ی چپم را نگاه کنم و سلامَت کنم، لبخند بزنیم و …بروی یا… بمانی و بگویی: ت م ا م!
می خواهم بنشانمت توی انتظارم. با تمام امیدی که به این زندگی دارم. با تمام آرزوهایی که می شمارم. با تمام کارهایی که فکر می کنم اگر نکنم، زندگیم معنایی ندارد. با تمام میلم برای ماندن در اینجا…انتظارت را می کشم. انتظارت را می کنم توی خونم. یادت را…یادت را می نوشم هر روز صبح، قبل از طلوع آفتاب.
با تمام دردی که دارد، به خاطر ترسی که از ناگهانی بودنت دارم، مُدامت می کنم در لحظه هایم. این تنها چاره است.
وقتی این قدر رفیق باشیم، کم کم خیالم راحت می شود که بی خیال این غافلگیری می شوی و از یک هفته قبل یا یک ماه قبل یا … در گوشم می گویی… یاد آوری می کنی قرار را. خبر می دهی… خبر مرگم را…
ای عزیز همیشه نزدیک، ای مرگ که در دستان خدا نشسته ای…
اینها که در پیش آمد، وصف ناقصی است از حال و حس من در یکی از شبهای اوایل مرداد. در شمال…
-آمنه
برچسب ها: انتظار, خدا, زندگي, غيرمنتظره, مرگ, ناگهاني
فرستاده شده با موضوع عمومی | 8 نظر »
21 آوریل 2009
الهی، در دل های ما جز تخم محبت مکار و بر جان های ما جز الطاف و مرحمت خود منگار و بركشته های ما جز باران رحمت خود مبار. به لطف، ما را دست گیر و به کرم، پای دار.
سلام:)
برچسب ها: آغاز, الهي, دل, رحمت, زندگي, سلام, كرم, لطف, محبت
فرستاده شده با موضوع عمومی | بدون نظر »