7 فوریه 2010
(سانسور!)
اين بخش از مائده هاي زميني رو كه ميخوندم كلي رفتم تو حس. فكر ميكردم اين رو زماني من بايد نوشته باشم!
اما شما نميدانيد و نميتوانيد بدانيد كه چه سودايي جواني ام را به آتش كشيد. از گريز ساعات به خم مي آمدم. ضرورت انتخاب، هميشه برايم تحمل ناپذير بود. انتخاب در نظرم بيش از آنكه برگزيدن باشد، طرد چيزهايي بود كه برنمي گزيدم. كوتاهي ساعات را، و اين نكته را كه زمان يك بعد بيش ندارد، به نحوي هراس آور احساس مي كردم. مسيري بود كه آرزو ميكردم هرچه فراخ تر باشد. زيرا هوس هايم با شتافتن در آن، ناگريز يكديگر را دنبال مي كردند. هرگز كاري جز “اين كار” يا “آن كار” نميكردم…
اي متاع ها! توشه ها! يافته ها! چرا خود را بي كشمكش نثارنمي كنيد؟ و من ميدانم كه دارايي هاي اين جهان پايان يافتني است.(گر چه به نحوي بي پايان، جانشين پذير است) و ميدانم جامي كه تهي كرده ام براي تو، اي برادرمن، تهي مي ماند.(گرچه چشمه نزديك است.) اما شما! شما اي انديشه هاي مجرد! اي صورت هاي به تملك درنيامده زندگي، اي دانش ها و اي معرفت هاي كردگار، جام هاي حقيقت، جام هاي تهي ناشونده، براي جاري شدن بر لب هاي ما، چانه زدن چرا؟ و حال آنكه همه عطشمان براي خشكاندن شما بس نخواهد بود و پيوسته براي هر لبي كه از نو به شما روي آورد، از آبي گوارا لب ريز خواهيد بود. اكنون پي برده ام كه همه قطرات اين چشمه بزرگ الهي برابر و همسنگند و اندكي از آن مستي ما را كفايت ميكند و همه شكل هاي خدا دوست داشتني است و همه چيز، شكل اوست. اما در آن زمان، ديوانگي ام چه ها كه آرزو نمي كرد! زندگي را در همه شكل هايش خواستار بودم. آنچه را ميديدم، كس ديگري “انجام ميدهد”، دلم ميخواست خود انجامش دهم. نه اين كه انجامش داده باشم، انجامش دهم. مقصودم را دريابيد. زيرا كه ترس من از خستگي و رنج، بسيار اندك بود و مي پنداشتم كه آن ها را از زندگي آموخته ام. مدت سه هفته به “پارمنيد” حسد مي ورزيدم. چون زبان تركي مي آموخت. و دو ماه بعد، به “تئودوز” كه با ستاره شناسي آشنايي مي يافت. بدين ترتيب، چهره اي از خود پرداختم، سخت مبهم و بي ثبات. چون به هيچ روي نميخواستم محدودش كنم.
السيد گفت:”منالك داستان زندگي ات را برايمان بگو” و منالك سخن از سر گرفت.
…در هيجده سالگي، هنگامي كه نخستين درس هايم را به پايان بردم، با روحي خسته از كار، قلبي تهي، ملول از بودن، جسمي به تنگ آمده از قيد و بندها، بي هدف، در حاليكه شور و هيجان سرگشته ام را مي فرسودم، درجاده ها به راه افتادم. با آنچه مي دانيد آشنا شدم: بهار، رايحه زمين، شكوفايي گياهان در دشت ها، مه صبحگاهي بر فراز رودها، و بخار شبان گاهي بر روي علف زارها، از شهرهايي مي گذشتم، و نخواستم كه در جايي توقف كنم. انديشيدم: خوشا به حال كسي كه در جهان، به چيزي دل بسته نيست و در ميان جنبش ها و تغييرهاي مداوم، شور وشوقي ابدي با خود به همراه دارد. از خانه و كاشانه، از خانواده، از هرجايي كه بشر مي پندارد در آن آرامشي خواهد يافت، بيزار بودم. و نيز از دل تنگي هاي پايدار، وفاداري در عشق، و پاي بندي به انديشه-هر آنچه عدالت را به خطر مي اندازد. ميگفتم كه بايد هميشه سراپا آماده پذيرش تازگي ها باشيم…
در انتظار مداوم و شيرين آينده، هر آينده اي كه باشد، به سر مي بردم. به خود آموختم كه عطشي كه در رويارويي با هر لذتي، براي برخورداري از آن احساس شود، بايد همواره بر تمتع از آن لذت پيش جويد. همچون پرسش هايي در برابر پاسخ هايي چشم داشته. خوش بختي ام در اين بود كه هر چشمه اي عطشي تازه بر من آشكار ميكرد و در بيابان بي آبي كه نميتوان تشنگي را فرونشاند، بازهم تب و تاب اشتياق خويش را در زير آفتاب سوزان، بيش از هرچيز دوست مي داشتم. شامگاهان، واحه هاي دلپذيري در ميرسيد كه چون در سراسر روز در آرزويش بودم باطراوت تر جلوه ميكرد. بر گستره ريگ زار تفته از آفتاب، كه همچون خوابي گران به نظر ميرسيد-از شدت گرمايي كه حتي در ارتعاش هوا نيز احساس ميشد، بازهم تپش زندگي را كه نميتوانست به خواب رود، و در افق ناتواني مي لرزيد، و در زير پايم از عشق آماس كرده بود، احساس كرده ام.
هر روز، ساعت به ساعت، تنها در پي آن بودم كه طبيعت را به نحوي، هرچه ساده تر به درون خويش راه دهم. از اين موهبت برخوردار بودم كه چندان سد راه خويشتن نباشم…اغلب در گردش هاي صبحگاهي ام از احساس اينكه موجودي تازه هستم و نيز از عطوفت ادراك خويش، لذت ميبردم و يا آغوش باز پذيراي هرچيزي از هر سو ميشدم… از خستگي و بي ميلي نفرت داشتم. چون آن را زاده دل تنگي و ملال مي دانستم و بر آن بودم كه بايد بر گونه گوني چيزها تكيه كرد. در هرجا كه پيش مي آمد، مي آرميدم. در كشتزارها خوابيده ام. در دشت ها خوابيده ام. لرزش سپيده سحر را در ميان خوشه هاي بلند گندم ديده ام. و بيداري زاغ ها را در آلش زارها. صبحگاهان در ميان علف ها تن مي شستم و خورشيدي كه مي دميد جامه هاي خيسم را خشك ميكرد. كيست كه بگويد دشت زماني زيباتر از آن روزي بوده است كه ديدم برزگران خرمن هاي انبوه را آوازخوانان به خانه مي بردند، و گاوها را ديدم كه به گاري هاي سنگين بسته شده بودند!
…
اما تمامي عشق من در هر لحظه در انتظارم است تا شگفتي تازه اي برايم بيافريند. من او را مي شناسم و در عين حال، هرگز بازنمي شناسمش. ميرتيل، همه صورت هاي گوناگوني كه خداوند ميتواند به خود گيرد، در ادراك تو نميگنجد. با خيره شدن به يكي از آنها و شيفتگي بدان، خود را گمراه ميكني. ثبات دل باختگي ات رنجم ميدهد. دلم ميخواست كه اين دل باختگي پراكنده تر مي بود. در پس همه درهاي بسته تو، خدا ايستاده است. همه شكل هاي خدا دوست داشتني است و همه چيز شكل اوست.
…
ناتاناييل! من به تو شور و شوق را خواهم آموخت!…اين راهي است كه بايد در سرزميني اختيار شود كه هيچ سوي آن شناخته نيست. در اين سرزمين هركسي به كشف ويژه خويش نائل ميشود. و به اين نكته خوب توجه كن اين كشف را تنها براي خود انجام ميدهد به طوري كه نامعلوم ترين نشانه ها در ناشناخته ترين نقاط آفريقا كمتر از آن ابهام آميز است…و تو ناتانائيل به كسي مانند خواهي بود كه براي هدايت خويش در پي نوري مي رود كه خود به دست دارد. هرجا بروي جز خدا نخواهي ديد. منالك ميگفت خدا همان است كه در پيش روي ماست. ناتاناييل، همچنان كه ميگذري به همه چيز نگاه كن و در هيچ جا درنگ مكن. به خود بگو كه تنها خداست كه گذرا نيست.
ناتاناييل! با تو از انتظار خواهم گفت. من دشت را به هنگام تابستان ديده ام كه انتظار ميكشيد، انتظار اندكي باران….
سرچشمه همه دردسرهاي تو، ناتاناييل، گوناگوني چيزهايي است كه داري. حتي نميداني كه از آن ميان، كداميك را دوست تر داري. و اين را در نمي يابي كه يگانه دارايي آدمي، زندگي است. حتي كوتاهترين لحظه زندگي نيز از مرگ، زورآورتر است و آن را انكار مكيند. مرگ چيزي نيست جز رخصتي براي زندگي هاي ديگر. براي اينكه همه چيز پيوسته نو شود.
براي من “خواندن” اين كه شن هاي ساحل نرم است، بس نيست. ميخواهم كه پاهاي برهنه ام آن را حس كند. به چشم من هر شناختي كه مبنتي بر اين احساس نباشد، بيهوده است.
برچسب ها: آندره ژيد, انتخاب, زندگي, شور و شوق, عشق, مائده هاي زميني
فرستاده شده با موضوع عمومی | دیدگاهها خاموش
30 ژانویه 2010
- O Romeo, Romeo! Why are you “Romeo?”
Deny your father and refuse to be called by your name;
Or, if you won’t, swear you are my love,
And I’ll no longer be called a Capulet.
It’s only your name that is my enemy;
You are yourself, not even a Montague.
What’s “Montague?” It is not a hand, or a foot,
Or an arm, or a face, or any other part
Belonging to a man. O, be some other name!
What’s in a name? that which we call a rose
Would smell as sweet if it had any other name.
So Romeo, if he wasn’t called “Romeo,” would
Retain that dear perfection which he has
Without that title. Romeo, throw your name away;
And for that name, which isn’t part of you,
Take all of me
Romeo and Juliet | Act II, Scene II.
What’s in a name?
What’s in a name?
that which we call a rose
Would smell as sweet if it had any other name.
برچسب ها: رومئو و ژولیت, عشق
فرستاده شده با موضوع عمومی | دیدگاهها خاموش
9 ژانویه 2010
يكي از موضوعاتي كه خيلي وقتها ذهن منو به خوش مشغول ميكنه و قبلا هم يه كم درموردش صحبت كردم(البته نه كاملا از ديد خودم) اينه كه چرا عشق ما آدما اينقدر سطحي شده. به خودمون، به خدا، به ديگري. واقعا اين نوع فعاليت! چيزي جز “خودخواهي”ه؟ دقت كنيد “خودخواهي” و نه “دوست داشتن خود”! چون اين دو مفهوم عين شب و روز با هم متضادند. رابطه مون با خدا رابطه طلبكاري شده! گويا خدا هم ابزاري شده براي اينكه ما نيازهامون رو تو اين دنيا برآورده كنيم! و اين يعني فقط ديدن خودمون در رابطه خود با خدا! چرا خيلي از ماها حاضر نيستيم ديگري رو دوست داشته باشيم مگه اينكه برامون يه فايده اي داشته باشه يا يه ويژگي خاصي رو داشته باشه كه ارزش اجتماعي داره و نه لزوما ارزش واقعي، چرا علاقه واقعيمون اين نيست كه طرف مقابل رابطه مون به عنوان يك انسان مستقل رشد كنه و براي خودش- و نه خودمون- براش احترام قائل نيستيم؟ چرا مثلا تو رابطه خيلي از زن و شوهرها مرد به گونه اي رفتار ميكنه كه زن رو فقط به عنوان موجودي رام ميخواد كه بهش تسلط داشته باشه؟ چرا براي اون به عنوان يه انساني كه بايد همگام با اون -و نه براي اون- رشد كنه ارزش قائل نيست؟ به نظرم ريشه خيلي از مشكلات ما آدما همين جاست. مثلا تو رابطه دوستي ما حاضر نيستيم يه نياز دوستمون رو برآورده كنيم قبل از اينكه خودش رسما به زبون آورده باشه. حاض نيستيم اين غرور لعنتي رو زير پا له كنيم و بگيم “اشتباه كردم”! حاضر نيستيم دوستمون رو كه يه اشتباهي كرده، ببخشيم مگه اينكه رسما به پامون افتاده باشه. اين نوع رابطه ها يا به اصطلاح عشق! ها مسلما به احساس خوشبختي منتهي نميشه و نتيجه وصل و وحدت رو به دنبال نمياره. البته گاهي وقتها هم با خودم ميگم تو اين دنيايي كه از هر طرفش يه مشكلي سر آدم هوار ميشه، يه فشاري، يه جنگ و دعواي هر چند ناخواسته اي، اصلا امكانش هست كه آدم بخواد ياد بگيره كه عشق بورزه صادقانه؟ و البته بعد هم به اين نتيجه ميرسم همه اين مشكلات ناشي از نبود عشقه. وبعد… و به اين ترتيب تو يه مساله اي گير ميكنم كه decidable نيستش!(نيست نمره نظريه ام عالي شده!)
يه كتابي خوندم به نام “هنر عشق ورزيدن” از اريك فروم. فروم عشق رو تنها پاسخ كافي براي مشكلات انسان ميدونه. تو اين كتاب ميگه كه با اينكه براي خيليا عشق يه موضوع خيلي مهم تو زندگيه اما كمترين توجه رو براي اينكه ياد بگيرند عاشقاي واقعي اي باشند دارند و وقتي براي يادگرفتنش نميذارن. فروم معتقده كه عشق يه هنره و مانند هر هنر ديگه اي نياز به آموختن داره و اينطور نيست كه اگه بخت با ما يار باشه و محبوب مورد علاقه مون سر راهمون قرار بگيره عاشقاي خوبي بشيم. اولش هم سخناني رو از پاراسلسوس(كيه؟! هرچند مهم نيست!) آورده كه “…هرچه بيش تر دانش آدمي در چيزي ذاتي باشد عشق بدان بزرگتر است…هر كه فكر كند همه ميوه ها در همان وقت مي رسند كه توت فرنگي، از انگور چيزي نمي داند.” و به اين ترتيب ميگه هرچي بيشتر به عشق توجه كني سهمت از اون بيشتر ميشه.
يه نكته خيلي مهمي كه شايد محور آموزش عشق در كتاب هم باشه اينه كه بيشتر مردم ميخوان دوست داشته بشن. در حاليكه به فكر اين نيستن كه در درجه اول خودشون بايد دوست داشته باشن و عشق يه استعداد و هنر ذاتيه و ربطي به بقيه نداره. مثلا اين قسمت كه به نظرم اوج كتاب هستش رو بخونين:
“عشق در وهله نخست بسته به یک شخص خاص نیست، بلکه بیشتر نوعی رویه و جهتگیری منش آدمی است که او را به تمامی جهان، نه به یک معشوق خاص می پیوندد. اگر انسان فقط یکی را دوست بدارد و نسبت به دیگران بی اعتنا باشد، پیوند او عشق نیست، بلکه یک نوع وابستگی تعاونی است و یا یک خودخواهی گسترش یافته است. با وجود این اکثر مردم فکر می کنند علت عشق وجود معشوق است نه استعداد درونی. در حقیقت، آنان فکر می کنند که چون هیچ کس دیگری را جز معشوق دوست ندارند این خود. دلیلی بر شدت عشقشان است. چون مردم نمی توانند درک کنند که عشق نوعی فعالیت و توانایی روحی است، استنباط می کنند. تنها چیز لازم پیدا کردن یک معشوق مناسب است – و از آن پس همه چیز به خودی خود ادامه خواهد یافت. این درست مثل آدمی است که می خواهد نقاشی کند، ولی به جای اینکه هنر و فن آن را فرا بگیرد، می گوید منتظر موضوع مناسبی برای نقاشی هستم و ادعا می کند که اگر موضوع را بیابد زیباترین نقاشی ها را خواهد کشید.اگر انسان واقعا و صمیمانه کسی را دوست داشته باشد، حتما همه مردم، دنیا و زندگی را دوست می دارد.
اگر من بتوانم به کسی بگویم تو را دوست دارم ، باید توانایی این را هم داشته باشم که بگویم من در وجود تو همه کس را دوست دارم، با تو همه دنیا را دوست دارم، در تو حتی خودم را دوست دارم.“
اين جملات پايانيش كه محشر بودن. حتما به زودي بخش هاي ديگه اي از اين كتاب رو كه به زبان ساده اي هم بيان شده براتون ميذارم. فعلا: يه بخشي از نمايشنامه “عظمت و انحطاط شهر ماهاگني” از برشت تو اين كتاب آورده شده كه جا داره بيشتر بهش فكر كنيم:
“اين شادي كه خريدم شادي نبود و اين آزادي كه با پول به دست آوردم آزادي نبود. خورده ام و هرگز سير نشده ام. آب ديده ام و تشنه تر شده ام. پس جامي آب به من بدهيد.”
هر كي زودتر بگه كتابو ميخواد، زودتر كتابو بهش ميدم. بقيه هم ميتونن برن تو رزرو. ظرفيت هم محدوده! براي باز كردن ظرفيت هم سروكارتون با كرام الكاتبين–ببخشيد-دكتر بيگي خواهد بود!
پي نوشت: بي خيال:)
–محبوبه خانوم:)
برچسب ها: اريك فروم, عشق, هنر عشق ورزيدن
فرستاده شده با موضوع نکته هایی برای زندگی، واژه هایش همه از جنس بلور... | 5 نظر »
8 دسامبر 2009
1یعنی من عاشق این پدر و مادرهایی هستم که نقاشی بچه کوچولوهاشونو توی اتاقشون یا به خصوص محل کارشون میزنن یا توی کیفشون نگه میدارن. امروز رفته بودم بخش نرم افزار شبکه ی مرکز محاسبات، بعد در حین صحبت با اون آقایی که اونجا کار میکرد و حدود 40-45 سال سن داشت توجهم جلب شد به یه نقاشی با رنگ های شاد که برروی دیوار جلوی میزکار اون مرد به دیوار چسبونده شده بود و تو اون فضای بزرگانه و کامپیوتر و میزکار و دفتر دستک خودنمایی میکرد. معلوم بود که یه بچه 7-8 ساله کشیده: یه خونه، یه آدم، یه درخت و چمن. بعد از اینکه کارم تموم شد از اون مرد کارمند پرسیدم میتونم بپرسم این نقاشی رو کی کشیده؟ با خنده و کلی ذوق گفت: مال دخترکوچولومه. گفته بزن تو محل کارت.
منم از اون لبخندا که هروقت ذوق میکنم میزنم زدم و… (حیف که دیر یادم اومد که کاش از نقاشیش عکس انداخته بودم تا میدیدین چقدر نقاشیش شاد و قشنگ بود) .بعدنا داشتم این را برای رقیه تعریف میکردم میگفت “احتمالا دخترش بهش نگفته بزن. خودش زده. نخواسته بگه.” باش موافق بودم. اصولا مردها اکثرا همینطوریند. دوست ندارند احساساتشون رو بیان کنند. یادمه تو مسیر خونه به مدرسه چند سری شد که بابام برام از تو مسیر گل محمدی چید.( : *) اون زمانی هم بود که خیلی گل محمدی ها وا نشده بودند. بعد تو مدرسه بچه ها ازم میپرسیدن از کجا آوردی. میگفتم بابام برام چیده. بعد برا بابام تعریف میکردم، میگفت چرا اینطوری گفتی. من اینجوری:!!
–محبوبه خانوم:)
پ.ن: اللهم فك كل اسير…
“دانشجوي عزيز و هميشه خنده روي دانشكده مان “محسن زارع” را هم گرفتند. آن هم از داخل شريف. يكي از دوستانم در حالي كه دستش در دست مامور لباس شخصي قوي هيكلي بوده او را ديده پسري كه آزارش به مورچه هم نمي رسيد. خدايا به داد اين ملت برس.” (به نقل از دكتر شريفي در فيس بوك)
خدايا…به داد اين ملت برس…دعا كنيد.
برچسب ها: بابا, دانش جوي زنداني, عشق, كودكي, محسن زارع, نقاشي
فرستاده شده با موضوع عمومی | 6 نظر »
6 دسامبر 2009
یکی از دوستان توی بلاگش یه مطلبی نوشته بود در مورد عشق و معنا و مفهوم آن. بهانه ای شد برای من که اندکی در این باره حرف بزنم. البته زیاد حرف دارم در این مورد که بنا به فراخور مطلب ایشون، بخشیش رو میگم. (آنچه که میخوام بگم تا حدود خیلی زیادی با مطلب ایشون همخوانی داره. ) در این پست فقط بخشی از سخنان جناب آقای مصفا رو که در یه گفتگویی با شبکه دوم مدتها پیش در مورد عشق و دوست داشتن داشتند و من با خوندن مطلب ایشون یادش افتادم رو میارم.
اما قبل از اون بگم که منظور از این عشقی که میگیم میتونه بین هردو موجودی باشه. به این خاطر این رو گفتم که خیلی از خوانندگان با شنیدن عشق فکرشون میره به سمت نوع خاصی از عشق.
جناب آقای مصفا در این گفتگو میگن که کمتر کلمه ای به اندازه کلمه عشق و دوستی این قدر در جوامع تحریف شده و آمیخته به ابهامه. بعضیا میگند که عشق یعنی یک نوع شور هستی و انرژی نیرومند حیاتی. پس برای اینکه ببنیم عشق چیه بهتره اول ببینیم خاستگاه عشق کجاست. تمام عرفا اتفاق نظر دارند که جایگاه عشق قلب هست و ذهن و اندیشه نمیتونه جایگاه عشق باشه. چون هرچیزی که در حیطه ذهن هست چیزی جز تصویر نیست و محتوا و اصالت نداره.(به قول یکی: عشق عشقانی، نه عشق عقلانی!) مثلا اگر فرضا فرزندی داشته باشید که فکر میکنید داره در یه کشور دیگه مهندسی میخونه و اونو دوستش دارین، ولی یهو متوحه میشید که نه تنها درس نمیخونده در این مدت که یه قاچاقچی هم شده واسه خودش، و اونوقت ازش نفرت پیدا کنید، آیا میشه گفت این دوست داشتن شما محتوا و اصالت داشته؟ اگه داشته پس چطور با یه تعبیر لفظی با یک دانش بی محتوا عوض شده و تبدیل به نفرت شده؟ عشقی که اصالت داشته باشه هیچگاه رنگ خشم و کینه به خودش نمیگیره. نگاه کنید به عشق اکثر پدر و مادرها به فرزندانشون، فرزند هرچقدر هم در حق پدر و مادر بدی کنند بازهم این دعای پدر و مادره که همیشه پشت سر فرزنده. این عشق را با این مثلا دوستی ها و عشق های امروزی مقایسه کنید تا اندکی دستتان بیاید منظور از اصالت و محتوا یا بی محتوایی چیه. فرض کنید مثلا من یکی دیگه رو که امروز کلی داره منو تحسین میکنه، دوست دارم. فردا این فرد نظرش از من برگرده. آیا جز اینه که این دوستی ما به کینه و نفرت تبدیل میشه؟ نتیجه اینکه این دوستی چیزی جز دوستی ذهنی نبوده که به این سادگی تبدیل به نفرت شده. یه نکته دیگه هم که درباره دوستی های ذهنی هست اینه که همیشه برای دوستی های ذهنی مناسبت و موضوع بیرونی وجود داره که مهم تر از واقعیت خود انسانه. فرضا من فلانی رو دوست دارم. چرا؟ چون به دردم میخوره. کارمو راه میندازه. پولداره. تحصیلکرده است. خوشگله. خوش تیپه. خوب آیا موضوع دوستی من چیزی جز پول یا ظاهر یا… بوده؟ آیا میشه گفت من واقعا طرف رو دوست داشتم به عنوان یک انسان؟ نه. بلکه من ثروت یا ظاهرش رو که کیفیاتی بیرونی هستند رو دوست داشتم نه اون موجود آدمی رو. در حالیکه شور و عشق هستی مناسبت نداره و یک کیفیت درونی در ماست.
در ضمن این عشقی که یک کیفیت درونی هست چطور میتونه قابل انتقال باشه. وقتی من میگم عاشق تو هستم آیا چیزی به طرف مقابل اضافه میشه؟ علاوه براین اصلا چرا باید نیاز داشته باشیم که عشق رو از یکی دیگه دریافت کنیم؟ یعنی چی شده که من اون حالتی که اون طرف داره و میخواد به من منتقل کنه رو ندارم؟ در واقع اون چیزی که باعث شده من اون چیزی که اون طرف میخواد به منتقل کنه رو نداشته باشم اینه که یه چیزی در من هست که اون حالت رو از بین برده و باعث میشه اون حالت طرف مقابل، در من تجلی پیدا نکنه. وقتی که وجودم پر از عشق نیست و پر از خشم است مطمئنا اون هم نمیتونه این حالت رو به من منتقل کنه.
موضوع دیگه ای که در مورد عشق ذهنی هست ارزش های اجتماعی هست که از هنگامی که متولد میشیم به تدریج به ما عرضه میشه. دوستی اصیل به صورت ارزش اجتماعی نیست. در واقع اصلا چیزی به نام نیاز به دوست داشته شدن ذاتا وجود نداره. فطری نیست. یک نیاز زائد است و اگر درون من پر از عشق و شور هستی باشه من چه نیازی دارم به دوست داشته شدن توسط دیگران؟ وقتی من درونم پر از عشق است، تو هم درونت پر از عشق است. من و تو چه نیازی داریم که از هم چیزی دریافت کنیم و گدای عشق هم باشیم؟ هردومان سرشار از عشقیم و این یعنی دوطرفه بودن عشق. اما کسانیکه دوستشیان در حد یک تصویر ذهنی است نیاز دارند که دوستی دیگران را جلب کنند. عشقی که در حیطه ذهن است ابزار منفعت طلبی “خود” ماست. هرکسی در واقع به فکر خودشه. به هر دلیلی طرف مقابل رابطه را قطع کنه بلافاصله دوستی ما هم قطع میشه. این یعنی اینکه من تو را واقعا دوست نداشتم در این مدت. بلکه به شرطی دوستت داشتم که به من دوستی بدهی. اگر من او را واقعا دوست داشته باشم نیازی به جلب دوستی او هم ندارم.
نکته دیگه ای که در دوستی های با اصالت هست، اینه که چه طور کسی که خودش رو دوست نداره میتونه دیگری رو دوست داشته باشه؟؟ اون کیفیتی که در درون من نیست از کجا بیارم نثار دیگری کنم؟ به خاطر همینه که میگن برای دوست داشتن دیگری، اول باید خودت رو داسته باشی. کسی هم که در ذاتش احساس دوست داشتنی بودن میکنه براش چه اهمیتی داره که دوستش داشته باشند یا نه؟ اگر عشق در درون خود من نباشه این میشه که این یکی را رها میکنم میروم سراغ دیگری شاید او مرا دوست داشته باشد. اگر غنای روانی داشته باشم چه نیازی به این دارم؟؟ شاید بگید که چه سخت برخورد میکنی اما…این همه مشکلات اجتماعی که وجود دارند مثلا این همه خانواده که از هم می پاشند به خاطر همین دوستی های کاذب و ذهنی است.
وقتی میگیم تو آخه چه نیازی به دوست داشته شدن داری این یعنی اینکه اون چیزی که در بیرون و بیگانه طلب میکنی رو در درون خودن جستجو کن و بیاب.
خودت رو بشناس…به فطرت و شور زندگی اولیه ات بازگرد تا از دست اونچه که اندیشه و اجتماع برتو عارض کرده خلاص بشی. “من”یتت، “نفس”ت، “خود”ت رو از بین ببر. عشق رو در درون خودت جستجو کن تا لبریز شی از عشق نسبت به همه چی و نیازی نداشته باشی به دوست داشته شدن های ذهنی بقیه:)
پ.ن1: من که تا این سرمنزل عالی راه خیلی زیادی دارم. برای خودم و همه ی آدمها دعا میکنم که لبریز از عشق و شور هستی بشیم.
پ.ن1 پریم:
1پریم-1:
اگر با خود رابطهء صحیح نداشته باشیم، با خدا، با مذهب و با هیچ چیز نخواهیم داشت! منبع
1پریم-2:
“میخواهم او مرا خوشبخت کند.” آیا این بدان معنا نیست که تو ناخوشبختی؟! و وقتی عوامل ناخوشبختی در خودت هست، یک عامل برونی مثل شوهر و ثروت چگونه میتوانند تو را خوشبخت کنند!؟ اگر شادمانی (من کلمهء “خوشبختی” را بکار نمیبرم) یک کیفیت درونی است، چگونه ممکن است به وسیلهء برونیها حاصل بشود؟!
شادمانی یک کیفیت است؛ یک حالت است؛ حال آنکه برونیها اعتباریاتاند. منبع
پ.ن2: بیشتر به این سوال فکر کنیم. چقدر خودمون رو دوست داریم؟ و اگه دوست نداریم چرا؟ آیا اصلا کاری میکنیم که خودمان را دوست داشته باشیم؟
پ.ن3:عید تون مبارک. شیما! اگه دوشنبه شیرینی به دست نبینمت من میدونم و شماها!! شوخیم ندارم باهات.
–محبوبه خانوم:)
برچسب ها: +من, جام جم, خوشبختی, شادمانی, عشق, عید غدیر, قلب, محمد جعفر مصفا, کیفیت درونی
فرستاده شده با موضوع عمومی | 10 نظر »
27 نوامبر 2009
Everytime you smile at someone, it is an action of love, a gift to that person, a beautiful thing
Mother Teresa
:)
برچسب ها: عشق, لبخند, مادرترزا
فرستاده شده با موضوع سخن بزرگان | 4 نظر »
26 نوامبر 2009
|
اين داستان جالب رو يكي از CE86 ايها به گروپمون فرستاده بود. خيلي ي ي جالب بود:
|
|
دریک شب سرد زمستانی یک زوج سالمند وارد رستوران بزرگی شدند ، آنها در میان زوجهای جوانی که درآنجا حضور داشتند بسیار جلب توجه می کردند .بسیاری از آنان، زوج سالخورده را تحسین می کردند و به راحتی می شد فکرشان را از نگاهشان خواند.
نگاه کنید، این دو نفر عمری است که در کنار یکدیگر زندگی می کنند وچقدر در کنار هم خوشبختند |
|
|
پیرمرد برای سفارش غذا به طرف صندوق رفت. غذا سفارش داد ، پولش را پرداخت و غذا آماده شد.
با سینی به طرف میزی که همسرش پشت آن نشسته بود رفت و رو به رویش نشست ، یک ساندویچ همبرگر ، یک بشقاب سیب زمینی خلال شده و یک نوشابه درسینی بود.
پیرمرد همبرگر را از لای کاغذ درآورد و آن را با دقت به دو تکه ی مساوی وسپس سیب زمینی ها را به دقت شمرد وتقسیم کرد.
پیرمرد کمی نوشابه خورد و همسرش نیز از همان لیوان کمی نوشید.
همین که پیرمرد به ساندویچ خود گاز میزد مشتریان دیگر با ناراحتی به آنها نگاه می کردند و این بار به این فــکر می کردند که آن زوج پیــر احتمالا آن قدر فقیــرهستند که نمی توانند دو ساندویچ سفــارش بدهند.
پیرمرد شروع کرد به خوردن سیب زمینی ها مرد جوانی ازجای خود برخاست و به طرف میز زوج پیر آمد و به پیرمرد پیشنهاد کرد تا برایشان یک ساندویچ و نوشابه بگیرد. اما پیرمرد قبول نکرد
و گفت : « همه چیز روبه راه است ، ما عادت داریم در همه چیز شریک باشیم
مردم کم کم متوجه شدند در تمام مدتی که پیرمرد غذایش را می خورد، پیرزن او را نگاه می کند و لب به غذایش نمی زند.
بار دیگر همان جوان به طرف میز رفت و از آنها خواهش کرد که اجازه بدهند یک ساندویچ دیگر برایشان سفارش بدهد و این دفعه پیر زن توضیح داد که ما عادت داریم در همه چیز با هم شریک باشیم
همین که پیرمرد غذایش را تمام کرد، مرد جوان طاقت نیاورد و باز به طرف میز آن دو آمد
وگفت: می توانم سوالی از شما بپرسم خانم؟
پیرزن جواب داد: بفرمایید
چرا شما چیزی نمی خورید ؟ شما که گفتید در همه چیز با هم شریک هستید ، منتظر چی هستید؟
پیرزن جواب داد: منتظردندانهــــــا
برچسب ها: دندان, زندگي, شريك, عشق
فرستاده شده با موضوع عمومی | 4 نظر »
4 اکتبر 2009

منبع
من عاشق این عکس شدم. “لبخند” ها رو دارید که;)
–محبوبه:)
برچسب ها: آرامش, امنیت, زندگی, عشق, پناه
فرستاده شده با موضوع تعبیر عاشقانه اشکال(عکس)، ضربان دل ما | 4 نظر »
1 اکتبر 2009
:)
پشت لبخندی پنهان هر چیز…
–محبوبه:)
برچسب ها: خواهر, خوشحالی, دل, زندگی, عشق, لبخند
فرستاده شده با موضوع ضربان دل ما | بدون نظر »
25 سپتامبر 2009
فکر میکنم توجه خیلی ها به نوشته های روی دسته صندلی موقع امتحان یا میزهای مرحوم سالن خوارزمی یا میزهای کتابخانه مرکزی جلب شده باشه. اصلا میز و صندلی نو خیلی حال نمیده. نمونه ای از این نوشته ها بر روی میزها و دیوار کتابخانه مرکزی رو براتون میارم. این نوشته ها نشون میده که اغلب دغدغه های ذهنی دانشجوهای اینجا چی ها هستند. با خوندن بعضیاشون خنده ام گرفت. بعضياشم واقعا تاثير گذار بودن:
مرگ بر دیکتاتور (این مورد رو روی چند تا میز دیگه هم دیدم.)/
He is My Love, Who has written his name here! Me!:)
لحظه ای با من باش تا از آن لحظه برویم تا گل—که ببندم از نگاه تو به هر ستاره پل //87/11/4 امروز جمعه است و من اینجام. یا امام رضا منو بطلب این هفته با هیات بیام مشهد. امتحان زبان چه کنم؟ تورو خدا! امام رضا منم بیام یا امام رضا…//از خاک کمتریم….//ای برای با تو بودن باید از بودن گذشتن//یا رب تو هستی اولین عشق و تو هستی آخرین عشقم دوستت میدارم همیشه و همه جا…//من امسال ارشد میخونم برام دعا کنید. دوستتان دارم….البته ارشد رو میتونم قبول بشم تو زندگی برام دعا کنید//بعد یکی تو جوابش نوشته: منم خیلی دوستت دارم//بابک کجایی؟(این مورد رو روی یکی دیگه از میزها هم نوشته بود! هرکی اسمش بابک هست یا یک عدد بابک رو زمین یا تو جیباش پیدا کرده سریعا اون رو به کتابخانه مرکزی تحویل بده و یه جوون رو از غصه نجات بده و مژدگانی دریافت کنه!:دی )//خدایا کمک کن همه واحدام پاس شه.( چقدر دغدغه ها متفاوت هستن!)//خدا آن ملتی را سروری داد—که تقدیرش به دست خویش بنوشت—به آن ملت سروکاری ندارد—که دهقانش برای دیگری کشت(برداشت سیاسی ممنوع!)
خدایا خواهش میکنم این دفعه دیگه قبول شم.(و یه قلب که داخلش Nنوشته بود) خسته شدم از بس درس خوندم. (این حس یه موقع هایی وسط شور امتحانا به من هم دست میده. درکش میکنم)//ای خدا… من امسال امتحان بورد دارم. به امید خدا قبول میشم.//آهای دانشجوها! شما چیکار کردین قبول شدین؟//یکی جواب داده: کمی تلاش کمی درس خوندن کمی امید کمی دقت و اعتماد به نفس بالا خیلی توکل//آه…چند درصد بزنم کنکور//سلام بروبچ خرخون شریف ایشالله منم قبول شم//خدایا دوستت دارم تو هم منو دوست داشته باش(این دیگه خیلی بامزه بود!!)//روح من را از گناه پاک کن و حاجتم را برآورده کن که تو فقط سزاوار برآوردن آن هستی//یادت میاد خندیدی و گفتی حالا بذار برم…تو رفتی و من تا حالا کنار در منتظرم(به شعرای مریم حیدرزاده میخوره)//آه اگر آزادی سرودی میخواند…//چرا من نمیتونم، آخه چرا؟(دخترم! مقش فردات: میشود، میتوانیم!!)//به لاریجانی رای میدهیم/پرهام، چرا رفتی؟ نمیشه فراموشش کرد//بعد در جوابش یه نفر دیگه نوشته: شاید لیاقت تورو نداشته که رفته. (از این دلداری هاییه که به شخصه زیاد دیدم دخترها بهم میدن)(
خدایا امروز 5 شنبه 17 اردیبهشت است. خدایا من خیلی میترسم. خدایا کمک کن. یه دانشگاه خوب قبول شم(سراسری)//بعد یه نفر بهش فلش زده و گفته: منم همین طور! (خدا چه قدر سرش شلوغ شد! بچه های شریف نوبت رو رعایت کنید! خانم برو تو صف! آقا! وایسا سرجات!:دی)//خدایا تورو به امام رضا کمک کن.(خانم! ظرفیت واسه امروز تکمیل شده! رزرو هم پر شده. متاسفیم براتون:دی)//خدایا با همه عشقم تو را میخواهم و میجویم. خدایا از تو میخواهم که آنچه سعادت اخروی من را در پی دارد در این دنیا نصیبم گردانی.
سلام. روزی میشه بیام اینجا و ببینم اون کسی که دوست دارم فامیلمون شده؟ (هان؟ منظورش چی بود؟!:D)
//من هم شخصی را دوست دارم. اون منو دوست نداره. نمیدونم چرا؟//خاک بر سر بی شخصیتت // من محمد را دوست دارم. و میتونم به دست بیارمش. اگه قسمت باشه//ای بابا، این نقشه چقدر سخته/مرگ بر محمود احمدی نژاد قاتل مردم(اینو گنده نوشته بودن با رنگ سفید)//هیشگی منو دوست نداره//چه خوشگله، مثه منه( خودشیفته فراهانی که میگن ایشون هستند!:D)/یکی را دوست میدارم ولی افسوس او هرگز نمیداند.

(يكي از ميزهاي خوارزمي !)
و اینجا یه چت روم دیده میشه. که همه سر تاپیک فوق اظهار نظر نموده و همدردی کرده یا راه حل پیشنهاد نموده اند:
Me,too//خوب بهش بگو.//اگر هم بداند به چه دردی میخورد.//بی احساس//خیلی هم منطقی!//الهی!//اگه هم بگی میذاره میره. چون تو دختری. نباید به اون بگی. بی عدالتیه دیگه عزیزم.//غلط میکنه بذاره بره. مگه شهر هرته//منم همین طور. موافقم//و موافق دیگر//خب…چت روم اینجا تموم میشه.
بهترین تفریح کار است.//یه نفر فلش زده بهش : برقی! (خدااا بود!)//یکی یه حبیب نوشته و دورش هم یه قلب گنده کشیده.//من دارم زحمت میکشم پس باید نتیجه بگیرم.//من مطمئنم دوستم داره. ولی بهم نمیگه این یعنی چی؟//یه نفر فلش زده بهش و موافقت خودشو با این جمله اعلام کرده. یکی دیگه هم جواب داده: یعنی شریفی احمقه(عجب معنایی!! مااا!)
خیلی دوست دارم بدونم روی میزهای سالن مطالعه آقایون چی نوشته شده! در ضمن شوخی ها صرفا من باب مزاح هست. وگرنه من که هیچ اطلاعی راجع به اون آدمایی که اینها رو نوشتن ندارم که بخوام درباره خودشون یا تفکراتشون یا عشقشون حرف بزنم و نباید در موردشون قضاوت بکنم.
–عمده نوشته ها حول قبول شدن در ارشد و عشق و عاشقی هست. اونایی که اومدن کتابخونه برای درس خوندن طبعا تمام فکر و ذکرشون قبولی در ارشده. اما بقیه…چی بگم والا. عکس زیر كه هرچي خواستم جهتشو عوض كنم نميشد به نظرم جالبه:

محدثه هم واسه خودش یه پا عکاس بوده من خبر نداشتم;)
–محبوبه:)
برچسب ها: خط خطی, دانشجو, عشق, عشقولی, عکس
فرستاده شده با موضوع شريف نوردي، عمومی | 6 نظر »